تبليغاتX
سپیده

سلام به وبلاگ سپیده خوش آمدید                                                                                                                                                          در انتظار نظرات سبز شما هستم

يادداشتي درباره «زهرا رهنورد»:
 روشنفكرترين زن ايراني!
 
 
خرافه در عصر دیجیتال!
 
 
دکتر وحید یامین‌پور

زهرا رهنورد را مي شناختيم. لااقل با آثار مكتوب‌اش آشنا بوديم، هرچند گاهي كم مايگي،‌ شتاب و حرف هاي تأليفي و جمع آوري شده، كتاب هاي او را برايمان از سنخ كتاب هاي علمي خارج مي كرد ولي خودمان را با اين اميد كه بالاخره زن ايراني مي نويسد و مي انديشد، راضي نگاه مي داشتيم و گاه‌گاهي مطالعه‌ي برخي كتاب هايش مانند "حكمت هنر اسلامي" را به‌خاطر نثر روزنامه اي و ساده اش براي نوآموزان رشته‌ي هنر توصيه مي كرديم.

آن هنگام كه ديديم مهندس موسوي در معركه‌ي انتخابات، خود را پشت چهره اي حقوق بشري و در پوششي كليشه اي از تبليغات زنانه مخفي كرده و دست در دست همسر شادمانش، پيام هاي عاطفي به هوادارانش مي پراكند،‌ مسأله برايمان جذاب‌تر شد. كار به جايي رسيد كه مهندس موسوي، همسرش را "روشنفكرترين زن ايراني" معرفي كرد و شگفتي ما را بر انگيخت. براي حرفه اي هاي كار تبليغات سياسي، سوءاستفاده‌ي اينچنيني از زنانگي البته حركتي منطقي، مدرن و هوشمندانه بود اما بسياري از انقلابي هاي با سابقه از اين رفتار موسوي شگفت زده بودند. اين كار را حتي اصلاح‌طلبان پيشين نيز انجام نداده بودند و حتي از سيد محمد خاتمي هم چنين فرافكني تبليغاتي نديده بوديم.

آخرين فيلم تبليغاتي مهندس موسوي اما حاوي نكته‌ي مهمي بود. او نياز داشت به همگان اثبات كند كه همسرش "روشنفكرترين زن ايراني" است. مشاوران مهندس موسوي براي اثبات اين مدعا، پوپوليستي‌ترين روش را انتخاب كردند. اين فيلم حاوي سكانسي شعاري بود كه در آن زهرا رهنورد به همراه فاطمه معتمد آريا –هنرپيشه‌ي محبوب ايراني!- در ميزگردي مشغول احصاء مسائل مربوط به زنان بودند.

اما شنبه‌ي پس از انتخابات، شايد مهم‌ترين بزنگاه براي كشف چگالي روشنفكري "روشنفكرترين زن ايراني" بود. من هم مانند بسياري از رفقاي دانشگاهي‌ام اگر به رأي العين مصاحبه‌ي رهنورد را با بي‌بي‌سي پرشين نمي ديدم، باور نمي كردم كه او، در اين مختصات زماني، هزار و چهارصد و اندي پس از بعثت رسول الله و تولد اسلام، سي سال پس از انقلاب اسلامي ايران، در عصر ديجيتال، در حالي كه كشور مان نزديك به چهار ميليون دانشجو و چندين هزار محقق و استاد دانشگاه دارد،‌ در حالي كه قرار است در 1404 كشور اول منطقه در علم و فناوري باشيم، در حالي كه همسرش -مهندس موسوي- رقيب انتخاباتي‌اش را به نخبه‌گريزي، تعصب و خرافاتي بودن متهم كرده است و... چنين سخنان عجيبي بر زبان بياورد. هنگام شنيدنش سرم را به زير انداختم و به‌حال روشنفكري ايراني،‌ به‌حال سياست ایرانی، به‌حال مدرك دكتري ايراني، به‌حال بازار كتاب‌مان، به‌حال خودمان و به‌حال همه تأسف خوردم.

مغز استدلال "روشنفكرترين زن ايراني" براي اثبات تقلب در انتخابات و پيروزي همسرش اين بود:

«يک سري نقاطي هستند که اصلاً مشخص است که خودش ملاک تشخيص نادرست بودن نتايجي است که وزارت کشور اعلام کرده است، مثلاً آذربايجان و ترک زبان‌ها هيچ وقت فرزند خودشان را نمي گذارند که به کس ديگري رأي بدهند... خود من لر هستم و موسوي هم بارها گفته من داماد لرستان هستم. بنابراين، اهالي لرستان موسوي را نمي گذارند به آقاي احمدي‌نژاد رأي بدهند. اين دو تا ملاک است و باقي موارد هم شبيه همين است.»

در همان ايام به طنز مطايبه مي گفتند كه معلوم نيست لرها بايد به دامادشان -موسوي- رأي بدهند يا به فرزندانشان -كروبي و رضايي-؛ و مي گفتند احمدي‌نژاد به آمار تهران اعتراض كرده و گفته من داماد تهراني‌ها هستم و تهراني‌ها هيچ وقت دامادشان را رها نمي كنند و به يك ترك زبان رأي بدهند!... و من با خود انديشيدم كه اگر چنين مهملاتي از زبان يكي از طرفداران احمدي‌نژاد شنيده مي شد با شامورتي‌بازي‌هاي تبليغاتي روزنامه ها و سايت هاي "آينده"ساز دوم خردادي چه بلاي خانمان براندازي بر سر او و تمام جريان اصيل انقلاب اسلامي نازل مي شد.

به يادآوردم كه از كسي شنيده بودم "فقط انگل ها به جهل و تعصب توده دامن می‌زنند"؛ و اين بار هم تمام انبان فرهنگي و فكري ايران زمين و ميراث متعالي و مترقي خميني كبير(ره) توسط "روشنفكرترين زن ايراني" به سخره گرفته شده بود تا بار ديگر تاريخ روشنفكري ايران از فرط شرمساري به كنج مطرود خويش بخزد و ادعاي رهبري و نخبگي را به كناري نهد، چه در حالي كه نصاب شكني و حضور 85 درصدي مردم مي توانست دستمايه‌ي سال ها تفاخر دموكراسي ايراني در جهان باشد، دخيل دانستن چنين انگيزه هاي جاهلانه و عصر حجري در انتخابات، طعم تلخ و گس عقب ماندگي تاريخي روشنفكري ايراني را در دهان ها باقي گذاشت و تمام رشته ها را پنبه كرد.

روز گذشته در اخبار خوانديم كه مجله‌ی امریکایی فارین پالیسی Foreign Policy در شماره‌ی اخیر خود (دسامبر 2009)، در گزارشی ویژه فهرستی از 100 متفکر برتر جهان را که ایده‌های بزرگ آن‌ها، جهان را در سال 2009 تغییر داده، منتشر کرده است و زهرا رهنورد را پس از باراك اوباما در رده‌ي سوم ليست قرار داده است! اينكه در اين ليست كساني چون اوباما، جرج سوروس، بيل گيتس، ديك چني و والكاو هاول حضور دارند، حقيقت را روشن مي كند اما شگفتي از آن است كه رهنورد براي كدام ايده‌ي بزرگ جهاني، متفكر برتر شناخته شده است؟! حسي كه پس از شنيدن اين خبر برانگيخته شد، ما را ياد شنيدن خبر اهداي جايزه صلح نوبل به شيرين عبادي انداخت و دوباره ياد اين جمله كه: «فقط انگل ها به جهل و تعصب توده دامن می‌زنند»؛ و تا وقتي موجود جانداري باشد كه محمل زيست و تكثير انگل باشد، انگل به حيات خود ادامه مي دهد. انگل ها موجوديت قابل ذكري ندارند. آنها از جهل و هيجان متعصبانه‌ي مردم ارتزاق مي كنند. حيات آنها بالعرض است و تا وقتي محملي براي رواج جهل باشد، به حياتشان ادامه مي دهند. سالهاست روشنفكري مغرور و متبختر ايراني در كنج تاريك جهل از بدن بخشي از اقشار روشنفكرزده ارتزاق كرده و هرگاه فرصتي يافته، مدعي رهبري توده شده است. يادمان باشد امام(ره) بارها گوشزد كردند كه روشنفكري غرب‌زده، مايه‌ي همه‌ي بدبختي‌ها و عقب‌ماندگي‌هاست

+ نوشته شده  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:28  توسط mahdi  | 
 

 شعری از علی محمد مودب

 

من سبز هستم!!

 

 

درددلي با برادر بزرگم علي‌رضا قزوه
---------------------------------------

در هندوستان جهان
كه برخي گاوها را مي‌پرستند
و برخي آلت ديگران را
همچون آدم در سرانديب
غريب!
ما غريبيم، غريب، برادرم قزوه!

غريب چون شمشيري در نيزار
چون سيد حسن نصرالله در محاصره شيوخ عرب
چون شعر تو در تارهاي عنكبوت وب
و در گوگل فارسي
كه بيشترين جست‌وجويش س/ك.س است

ما غريبيم و از غريبان مي‌ترسند
گفته بودم مي‌ترسند
با يك بغل ريش از آمريكا مي‌ترسند
اما در سميناهارهايشان، بي‌باكانه آتش مي‌خورند
آتشي كه دودش هم به چشم ما مي‌رود
هم چشم خودشان را تار مي‌كند
مي‌ترسند كه برخلاف روزنامه‌ها حرف بزنند
برخلاف گوينده‌هاي بي‌بي‌سي‌ فارسي
مي‌ترسند ويزاي شينگن‌شان باطل شود
مي‌ترسند كه برخلاف شكم ها حرف بزنند
از بوق‌ها مي‌ترسند
عمر و عاص‌ها بي‌وقفه بر طبل شكم مي‌كوبند
و نگهبانان دجله، صفين را از ياد برده‌اند
و به صفوف سكوت مي‌گريزند
مي‌ترسم حسين باز تشنه بماند
برادرم قزوه!
سكوت تخم همان افعي است
كه در صحراي كربلا
به روايتي سي‌هزار جوجه اش هلهله مي كردند
قطار انديمشك در متروي تهران گريه مي‌كند
اسبي با يال‌هاي خونين در فرهنگسراي بهمن مي‌دود
صداي "هل من ناصر " از همه شبكه ها پخش مي شود
و پسران نوح‌ها بر قله‌ها غرق مي‌شوند
در اوج! بر قله‌ها!
پدرم اما در پايين شهر مثل هميشه سبز است
سبز در هفتادوپنج سالگي
هنوز هر بار كه انتخابات مي‌شود
با همان لباس سبز كارگري
ساعتي از شهرداري اجازه مي‌گيرد
تا برود به حضرت علي راي بدهد
پدرم سواد ندارد
تلويزيون هم هيچ‌وقت شعر تو را برايش نخوانده است:
(مولا ويلا نداشت!...)
پدرم سواد ندارد اما مي‌داند
آن‌كه غربال به دست دارد
همان است كه خرمن مي‌كوفت
و كاه‌ها را با گندم‌ها مي‌آميخت
برادرم!
برادرم!
برادرم قزوه!
جوان‌هايي كه دوستشان داشتيم
پيرمردهاي خوبي از كار در نيامدند
سر پيري نشستند و با VOA معركه گرفتند
سر پيري دندان‌‌هاي مصنوعي تيزي
از انگليس در دهانشان سبز شد
و جگر ما را جويدند
جگر مرا و جگر تو را
جگر پدرم را، جگر عمويم را
عمويم هم سبز است
و هر صبح
به شوق ديدن اهتزاز پرچم‌هاي قبرهاي پسرانش بيدار مي‌شود
خاله‌ام هم سبز است
هر شب روي پشت بام خانه‌اش
تا صبح به تپة تاريك قبرستان نگاه مي‌كند
تا چراغي را ببيند كه بر مزار فرزندانش سبز مي‌سوزد
پسردايي ام
محمدعلي بردبار هم چوپان سبزي بود
كه زير دندانش مانده بود
مزه برف كوه هاي تربت جام
حتي آن وقت كه كاسه سرش
سالها در خوزستان داغ، خاك خورده بود

تو از قديم سبز بودي برادرم قزوه!
از "مولا ويلا نداشت "
از "شب است و سكوت است و ماه است و من "
از "كيسه مي دوزند با نام شما شيادها "
از "مردان بلدرچين "
از قديم!
آفتاب‌پرست‌ها رنگ مشخصي ندارند
اما شما از مزار سلمان كه باز مي‌گشتيد
سبز بوديد
تو سبز بودي، سيد حسن سبز بود
قيصر سبز بود
من در مزرعه‌هاي سبز عرق ريختم
با پرچم‌هاي سبز گريستم
و لباس سبز پسرعموهايم را براي كار به تن كردم
وقتي كه سرخ به خاك ‌رفتند
ياران چه غريبانه سبز بودند
در تربت‌جام و هويزه
در تنكابن و بندرعباس ...
وقتي موج سبز هنوز به لس‌آنجلس نرسيده بود
سبزها در شب اروند شعله مي‌كشيدند

ما سبز بوديم
اما از هيچ چراغ قرمزي رد نشديم

من سبز هستم
اما براي نوشتن كتاب جديدم
سفر آمريكا نرفته‌ام
آمريكا خودش به كتاب من
به زندگي من آمده است
بيست و پنج سال است
كه زانوهاي برادرم را تحريم كرده است
به آسمان نگاه مي‌كنم
هواپيمايي سبز رد مي‌شود
آمريكا را لعنت مي‌كنم
كه از آن‌طرف اقيانوس‌ها
آمده است
تا نگذارد آب خوش از گلوي كبوتران ما پايين برود

من سبز هستم
با طبقة بالا هم هيچ دعوايي ندارم
اما نمي‌دانم چرا صاحبخانه به پشت بام كه مي‌رود
بر عليه زير زمين نشين‌ها شعار مي‌دهد
كه از خستگي خوابشان برده است

اگر پول داشتم
به بي‌بي‌يي فارسي زنگ مي‌زدم
و مي‌گفتم اين‌قدر سر و صدا نكنند
پدرم با لباس سبز كارگري
خسته خوابيده است

به اين‌ها مي‌گفتم اصلا ما سبز نه، شما سبز
اصلا خون شما سبز و خون ما سرخ
و هر جا خوني بريزد
رنگي از پرچم ايران و عزيز
اما چرا عالي جناب شريح مفتي مفتي
با خودكار سبز فتوا مي دهد
كه الي جون مي تواند سطل آشغال را بسوزاند
مي تواند جگر مرا بسوزاند
و كنار شغال بنشيند!
(به فتواي دل من اما
تو يكي كه با روسري
به چشم خواهري قشنگ تر بودي!
آهاي خوشگله!
دلم مي سوزه، آتيش نسوزون!)

ما از عاشورا تا به حال سبزيم
مادرم پيشاني غلامرضا را وقتي به جبهه مي رفت
بي گريه مي بوسيد
كه از حضرت زينب خجالت مي كشيد
بي بي زهرا بر جنازه باقر نوجوانش
گريه نمي كرد كه از حضرت زينب خجالت مي كشيد
خاله ام بر جنازه حسن و حسينش گريه نمي كرد
كه از حضرت زينب خجالت مي كشيد
شما چطور از مادرم، از خاله ام، از بي بي زهرا
از حضرت زينب خجالت نكشيديد؟

آهاي شما كه تازه به جريان سبز ما پيوسته ايد
بايد جواب بدهيد
چرا اينهمه رنگ به رنگ مي شويد؟
بايد جواب بدهيد
كه چرا آبروي روياي قرن هاي پدرم
اين دهقان سالخورد خراساني
اين رستم شكسته شعر مرا برده ايد؟
بايد به عموي من
و به خاله هايم جواب بدهيد
به اميرحسين شش ساله ما
كه مادرش كفشش را با سوزن خياطي مي دوزد
و پدرش دوازده سال پيش دود شده بود
و ما نمي دانستيم
(آهاي استاد رقص شترمرغ براي خرس!)

بايد جواب بدهيد!
اينهمه سال چه مي‌كرديد
در مقام هاي مختلف
اگر فيلم‌هاي تبليغاتي‌تان دروغ نبود؟
وقتي برادرم قزوه "مولا ويلا نداشت "را مي‌گفت
شما چه مي‌كرديد؟
آهاي شما كه تازه به جريان سبز ما پيوسته‌ايد
بايد جواب بدهيد!

# تمام نام‌ها و اطلاعات واقعي است

+ نوشته شده  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:34  توسط mahdi  | 

سبز رنگ شال هر عياش نيست !!

 

مقدمه :

من شاهد این جماعت سبز پوش سیاه اندیش !! در ۱۳ ابان بودم از نزدیک و دیدم این جماعت  به اصطلاح ازاد اندیش و روشنفکر  با سنگ و کلوخ از مردم بیگناه  چگونه در هفت تیر و مفتح و شهید بهشتی پذیرایی می کنند و سطل زباله آتش می زنند و از بالای پل روگذر اتوبان مدرس سنگ و اجر بروی واشین های عیوری پرتاب می کنند همه را به عینه دیدم فرهنگ و ادب این جماعت را !!!!

حال اگر بسیجی یا نیروی انتظامی سمت یکی از این اراذل برود می شود بی فرهنگ و آدم کش و خشونت گرا!!!زمانه وارونه ای است می خواستم مطلب بلندی را بنویسم اما عجالتا شعری از سعید را در وبلاگش دیدم که خواندنش خالی از لطف نیست.......

                                                                                                         زیاده جسارت است

***************

سبز رنگ خوبي و زيبايي است سبـز رنگ هستـي و پيدايي است

سبز رنگ پاك معصوميت است رنـگ تقـوا و خلـوص نيت است

سبز رنگ پاكي سجـاده ها ست استجابت كردن حـق از دعـا ست

سبز را رنگ ولايـت گفته اند تا كه حـق را با صلابت گفته اند

سبز رنگ رويش و روييدن است سبز رنگ يـاس را بوييدن است

سبز رنگ گنـبد است و بارگاه ني كه رنگ غفلت است و يا گناه

لشگر اين سبز روحانيت است عشقشان با مقتداشان بيعت است

سبز رنگ جمله دين انبياء است رنگ ايمان است و رنگ اولياء است

سبـز يعني رنگ نور انبـياء سبـز يعني مشق عشق اوليـاء

سبز در زنجيـر دونان شد اسير سخت در دام فريب افتـاده گير

هر كجا سبـزي بود يادش كنيم تا كه از اين فتـنه آزادش كنيم

سبز رنگ شال هر عياش نيست رنگ هر ولگرد و هر اوباش نيست

 


سبز رنگ دختران هرزه نيست اين دغل بازي و فتنه كار كيست؟

سبـز رنگ پيـروان انقـلاب ني كه رنگ دختـران بد حجاب

اينكه مي‌گويند سبزي رنگ ماست جنبـشي از شـورش اهل ريا ست

اي دغل بازان صد رنگ و سياه عاقبت تا كي تبــاهي و گنـاه

سبز را تا كي به زنجيرش كشي از بلنـدي تا كه بر زيرش كشي

سبز تو از جلبك قورباغه است قصد تو پي كردن يك ناقه است!

اين كلاغان را به رنگ سبز چه؟ دزد را با كنـتور و با قبض چه؟

اي تبه كاران مست و پر فريب تا به كي در رأي مردم شك و ريب؟

اي كلاغان فتنه ها را بس كنيد دشمني با قرقي و كركس كنـيد

سبز مي گويد كه اي ارژنگ ها بس كنيد اين فتنه و نيـرنگ را

راه تو ره نيست بل كجراهه است راه باطل آخرش بيـراهه است

چون خودت داني كه راهت سبز نيست رهبري اهل فتنه بهـر چيست ؟!

سبز رنگ روشن و آرامي است پرچـم جمهـوري اسلامـي است

سبز رنگ نور پاك فاطمه(س) است با دعايش فتنه ها را خاتمه است

سبز رنگ جنگل است و بيشه است ني كه رنگ هر تبر يا تيشه است

آن كه نظم جامعه كرده تباه روي او از تيرگي باشد سياه

مدتي درياي ما طوفاني است عده اي از ناكسان زنداني است

موج دريا چون كه روزي وا نشست آن حباب و آن خس و خاشاك هست ؟

اي سيه رويان همه فرصت طلب اي تبه كاران زشت و رنگ شب

هر كسي شال نفاقي بسته است كي ز دام و بند شيطان رسته است !

سبز كي رنگ دروغ است و ريا سبز كي رنگ فريب است و جفا

راه ما باشد ره پير خمين (ره) هم كه اين راه حسن هست و حسين (ع)

سبز گفتا كي تو داني من كيم هر چه ام رنگ دغـل بازي نيم

هم بگفتا رنگ مزدوري نيم رنـگ خفـاشان شب كوري نيم

آنكه باطل مي رود او سبز نيست پاي در گل مي رود سر سبز نيست

رهبر از دست شما ناراضي است چون همي گويد كه اين جو سازي است

هم كسي كه حجت از سوي خداست قلـب او رنجـور از كار شماست

اين جماعت كارشان يك‌رنگ نيست قصدشان جز فتنه و نيرنگ نيست

روز قدس اين افتخار ملت است دوستي با دشمنان از ذلت است

سيزده آبان كه فخر ميهن است روز پيـروزي ما بر دشمـن است

سبز آنها سبز آمريكايي است كارشان جنجـالي و غوغـايي است

سبز رنگ مردي و مردانگي است ني كه رنگ مستي و ديوانگي است

سبز رنگ مردمان ساده است مردم بي حيلـه و افتـاده است

رنگ تو رو بر سياهي مي زند كارت آخـر بر تبــاهي مي زنـد

آنكه دائم بي دليل و با سؤال رنج ملـت را برد زير سؤال

گر بگويي اين دغل ها كار كيست نمره ات را مي دهم يك بيست بيست

منبع:

وبلاگ « راهي كه سبز نيست

+ نوشته شده  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 23:45  توسط mahdi  | 
 

نجوایی با شهید مظلوم و سرفراز سرلشکر پاسدار نورعلی شوشتری

دستی بر آر و ما..................

سلام کاک نورعلی

نمی دانم از آنجا که نشسته ای صدایم را می شنوی یا خیر؟

از کرانه هستی آیا هنوز نظاره گرمان هستی یا نه؟

سردار خاکی ما

همصحبتی با احمد کاظمی و مهدی باکری را لختی رها کن و به ما بنگر

قول می دهم ترا تنها ثانیه ای از آن شرب مدام جدا کنم

شیر بچه نیشابور

وقتی شنیدم ۴ سال قبل تو هم قرار بود

در آن آخرین پروازی که احمد کاظمی را آسمانی کرد باشی و لی در لحظات واپسین از آن جاماندی

و بعدتر چه حسرتها خوردی در می مانم که نورعلی جان چه زیبا به یاران سفر کرده پیوستی

چه زیبا و خونین بال …قطعه قطعه مانند اربابمان حسین…………….

نوش جانت این شیرین شهد شهادت پس از سالها انتظار و حسرت

سردار گمنام

باز هم شنیده ام دو روز قبل شهادت بر زبان جاری ساخته ای که آرزویت تکه تکه شدن در را خداست

و چه زود حضرت دوست برآورده کرد خواسته ات را

سبز پوش سرخ اندیش

با لباس سبز مقدس ات رفتی

و با رفتنت فریاد کردی که سبز پوش حقیقی کیست و چه می کند….

و سبز پوش قلابی کیست.................

سردار خستگی ناپذیر سلام ما خاکیان را به احمد و مهدی و ابراهیم برسان

و بگو بر سر پیمانی که با ایشان و امام راحلمان و آقای مظلوممان بستیم

 هستیم تا نثار قطره قطره خون. اما آخرین سخن: کاک نور علی شهید

دستی بر و ما قبرستان نشیان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش

+ نوشته شده  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:41  توسط mahdi  | 
 

  سیری کوتاه در دریای وجود مهدی رجب بیگی ،الگوی دانشجوی مسلمان

 او را می شناسید؟!

 

وحید جلیلی

متن سخنرانی بر مزار شهدای گمنام دانشگاه امیر کبیر

 يکي از منابعي که به ما توصيه مي شود در چالش ها و فتنه ها به آن پناه ببريم تا تکليف خودمان را بفهميم شهدا هستند.

قرآن به ما تاکيد مي کند زنده بودن شهدا را بفهميم و درک کنيم، در محاسبات عادي و مادي دنيا غرق نشويم. اين خداي عالم است که به ما مي گويد شهدا را مرده نپنداريد، خالق مرگ و زندگي است که اينگونه ما را مورد خطاب قرار مي دهد که بشارت شهدا را بشنويم. يعني در همان حالي که شهدا نزد خداي خود شادند و روزي مي خورند ارتباطشان را با جامعه ديني از دست نداده اند و همواره بشارت مي دهند اين راه ، راهي نيست که در آن حزن و خوف باشد.

شايد اين روزها لازم باشد به همان ادبياتي بازگشت کنيم که شهدا در آن منظومه تربيت شدند. در آن نسل و در بين احيا شدگان توسط امام، قرآن و تفکر قرآني و پناه بردن به قرآن موضوعيت داشته است.آنها به هيچ وجه سرشان خلوت تر از ما نبود؛ درس و مبارزه و فضاي بزرگ سرنگوني سلطنت را داشتند و در همه جا هم حضوري فعال داشتند و هيچ يک از اينها بهانه اي نشد که پيوندشان با قرآن و ذکر کمرنگ بشود بلکه برعکس انقلابي گريشان آنها را همواره همنشين قرآن کرده بود.در آثار شهيد رجب بيگي مکرر استشهادهاي دقيق و درست به قرآن مي شود و او از اين منبع معرفتي عظيم با اخلاص خود به بصيرتي عظيم مي رسد.

: شهيد رجب بيگي ظرفيت عظيمي است که شايد بشود امروز تعبير ذخيره انقلاب برايش به کار برد. گنجي است که هنوز کشف نشده، قابل مقايسه نيست ولي براي تقريب به ذهن مي گويم، شما مي بينيد در انقلاب هاي بي خدا و جداي از منظومه عظيم آرماني معرفتي الهي چقدر درباره الگوها و چهره هايشان کار مي‌کنند. من و شما که در ايران زندگي مي کنيم چه بسا با چه گوارا از چهره تا تاريخ مبارزاتش آشناتريم تا با شهيد رجب بيگي که دانشجوي خودمان بوده است. خداوند مي گويد: "لأن شکرتم لازيدنکم"، اگر بر نعمت شهدا کفر ورزيديد و اگر گوش‌هايتان را بر پيام بشارتي که برايتان مي فرستند بستيد، و در توهم‌هاي خود غرق شديد و نواي "کجاييد اي شهيدان خدايي" سر داديد در حالي که شهدا هستند و اين شما هستيد که غايبيد، اگر اينطور باشد، " ان عذابي لشديد".

رجب بيگي الگوي دانشجوي مسلمان است از هر بعدي که به اين آدم نگاه مي کنيم الگو است، سال 54 وارد دانشکده فني تهران مي شود، دوستانش مي گويند مهدي مايه اعتماد به نفس ما بود، چون شاگرد اول دانشکده فني بود با اينکه در باقي ابعاد هم از ما فعال تر بود ولي اينطور نبود که فقط يک دانشجوي ممتاز و نمازخوان باشد.براي رجب بيگي دين همه دين بود، دينداريش جامع و کامل بود. ابعاد معنويت، عدالتخواهي، جهاد، مبارزه، و تلاش شبانه روزي در زندگي شهيد برجسته است. زماني که او شهيد مي شود 24 سال داشته اين همه برکت از يک دانشجوي جوان از کجا ناشي مي شود؟ معنويت او را بنگرید، انس با قرآن و دعوت به معنويت که در کتابش به کرات ديده مي شود.

شهيد رجب بيگي خيلي تحت تاثير مرحوم دکتر شريعتي بود، ولي شريعتي را هم ذيل امام مي ديد براي همين توانست از شريعتي خوب استفاده کند. رجب بيگي ها شايد بيشتر از دکتر شريعتي به حرف هايي که او در مقاله خودسازي انقلابي زده ، عمل کردند و عمق معنويتشان بالاتر بود. شريعتي خودسازي را ذيل عبادت، کار و مبارزه اجتماعي تعريف مي‌کند که در هر سه بعدش رجب بيگي در دوره خودش در اوج است. به دليل اينکه از لحاظ درسي خيلي ممتاز بود از مدارس بالاي شهر و پولدار ها براي تدريس دعوتش مي کردند مدتي در آن فضا بود اما بعد کاملا گسست و گفت: "اين کار من کمک به ايجاد فاصله طبقاتي است" و به جنوب شهر رفت. در دانشگاه از مسائل صنفي تا فعاليت هاي انجمن اسلامي همه را در نظر مي گرفت، براي پيروان خط امام بيانيه مي نوشت، در نماز جمعه به نمايندگي از دانشجويان صحبت مي کرد، در جهاد سازندگي حضور فعال داشت ، در روزنامه جمهوري مطلب مي نوشت و در نشريه هاي دانشجويي هم فعال بود.

اين را هم بگويم، درعرصه قلم زدن شهيد رجب بيگي ممتاز نبود ولي چون تکليف گرا بود، کار مي کرد. آيه "لايکلف الله نفسا الا وسعها" که براي ما آيه رفع تکليف شده براي آنها آيه تکليف بود، اين آيه مي گويد، هر کس به اندازه استعداد و توانايي اش بايد تلاش کند اما ما از همين آيه براي رفع تکليف استفاده مي کنيم. شهيد رجب بيگي از تمام استعداد خودش استفاده مي کند و آن را در خدمت انقلاب قرار مي دهد.در همان زمان خيلي ها استعداد بيشتري داشتند اما بخل ورزيدند که خداوند مي گويد ما اين استعداد را در قيامت مثل طوق به گردنشان مي اندازيم.

او يکي از سرسلسله هاي ايجاد جريان مهم و استراتژيکي در کشور بود که امروز هم از ضرورت هاي مهم ما است. انقلاب که پيروز شد يک امام داشت و يک امت، مردمي بودند که امامي را برگزيدند و به او اعتماد کردند و پشت سرش حرکت مي کردند، ولي اينگونه نبود که سابقه آرمانخواهي به نهضت 15 خرداد و امام منحصر شود. گروه هاي زيادي در طي ده ها سال فضايي را به وجود آورده بودند و سابقه هايي داشتند اما در انقلاب حاضر نشدند با امام و مردم همراه شوند و هرچه از انقلاب گذشت فاصله شان را بيشتر کردند. فضاي نخبگاني بعد از انقلاب که بخشي از آن ادامه فضاي نخبگاني قبل از انقلاب بود ، با جريان هاي انقلاب فاصله خود را حفظ کردند. عليا حضرت شهبانو تلاش زيادي کرده بود و بدنه نخبگاني قوي در اطراف خود در ابعاد ديني، هنري، ادبي و ... ايجاد کرده بود. رييس دفتر شهبانو سيد حسين نصر بود که اتفاقا آدم فاضلي هم هست. يعني فضاي سلطنتي براي خودش يک جريان نخبگاني ايجاد کرده که در نظام اسلامي نتوانستند با امام همراه شوند.

 

: جريان هاي نخبگاني روشنفکري ديگري هم وجود داشت که گرايشات مارکسيست، چپ و ... داشتند و آنها هم با انقلاب همراه نشدند. انقلاب اسلامي در شرايطي پيروز شد که جهان آن را با پيرمردي معمم مي شناخت که فراتر از همه جريان ها آمده بود اين انقلاب را به پيروزي رسانده بود، حتي يک جريان نخبگاني وابسته به حزب توده ، جريان جدي نخبگي حوزوي در حد مرجع تقليد داشت که در مقابل امام و انقلاب صف بسته بودند. در انقلاب چون نيرويي براي اداره کشور با امام نبود، و تنها يک مشت توده عوام بدون سازماندهي همراه امام بودند توقع نمي رفت که اين انقلاب به سرانجام برسد. نظير اين اتفاق قبلا در جريان مشروطه و نفت هم افتاده بود اما چطور شد که اين بار امام توانست انقلاب را به سرانجام برساند، بعد از مشروطه انگليس با روشنفکر داخلي توافق کرده بود و رضاخان را سر کار آورده بود تا مشروطه را به جايي که مي خواست برساند و در قضيه نفت هم به همين ترتيب، اما افرادي که اين طور فکر مي کردند پيش بيني رجب بيگي ها را نکرده بودند، امثال رجب بيگي از دل انقلاب در آمدند و يک جريان نخبگي متصل به مردم و ولايت ايجاد کردند و ضد انقلاب را در همه حوزه ها کنار زدند.

وي تصريح کرد:از جنبه ديگري هم حرکت شهيد رجب بيگي قابل توجه است و آن اينکه فتنه سال 57 به بعد خيلي غريب و پيچيده بود، ضد انقلاب همه چيز داشت از سابقه مبارزاتي تا شهيد و همسر شهيد. نيروهاي ضد انقلاب در فاصله دو سه سال توانستند علي رغم اختلافات اوليه با هم در مقابل انقلاب متحد شوند. مجموعه جريانات چپ، نهضت آزادي، بني صدر و رجوي با همه اختلاف نظرها با پيوستگي به اسراييل و ائتلاف با نيروهاي خارجي عليه انقلاب صف کشيدند، (البته جريانات اخير خيلي زودتر اين مراحل را طي کردند و در عرض دو -سه ماه به اسراييل رسيدند)در آن شرايط کارکردن خيلي سخت بود. رجب بيگي ها يک محور براي خود گذاشتند و آن "خط امام" بود. هر چه جست و جو کردند ديدند هيچ چيز نمي تواند غير از خط امام محور قرار بگيرد، به امام نگاه مي کردند و با محوريت امام بقيه را تحليل و ارزيابي مي کردند و مي سنجيدند و جايگاه خود را نسبت به آن شخص پيدا مي کردند، امام را يافتند و امام را شکر کردند، نعمت امام را شکر کردند، نعمت اسلام ناب را شکر کردند، آنها پيوستگي جدي با مردم داشتند متاسفانه الان ما حتي در نيروهاي حزب‌اللهي رابطه‌مان با مردم بسيار ضعيف است، امثال شهيد رجب بيگي شبانه روز با مردم بودند از دبيرستان هاي جنوب شهر تا کارهاي عمراني در جاهاي دور افتاده، اين جريان نخبگي براي نجات انقلاب به کمک امام آمدند و موفق هم شدند.

ويژگي اين جريان اين بود که معطل کسي نمي شد، رجب بيگي معطل جريان نخبگي نشد که فلان مرجع يا فلان استاد دانشگاه بيايد و از امام دفاع کند تا آنها هم به دنبالش راه بيفتند. تلاش مي کردند ظرفيت هاي ناب ديني را در توده ها فعال کنند. رجب بيگي نسبت به اقران خودش امتياز ديگري داشت و آن اينکه توجه جدي به کار فرهنگي داشت. براي آنها کار فکري فقط غرب شناسي نبود که بعد هم خودشان يک گروه متبختر و متفرعن غرق شده در انتزاعيات و جدا از مردم شوند که کاري از دستشان بر نمي آيد و در فتنه ها هم حداکثر خدمتشان به انقلاب سکوت است. رجب بيگي کسي نبود که به بهانه خواندن کتاب هاي فلان متفکر نسبتش را با مردم قطع کند و از جنوب شهر غافل شود. سبک زندگي‌اش براساس اسلام نابي که امام به آنها داده بود انقلابي بود.

رجب‌‌بيگي شهيد نبرد جنگ اسلام ناب با اسلام آمريکايي بود. امام در پيامش مي گويد انقلاب اسلامي انقلابي بود عليه اسلام سلطنتي ، اسلام سرمايه داري و اسلام التقاطي. رجب بيگي مصداق بارز شهيد جنگ اين دو جريان است. او نسبت به اشرافيت و سرمايه داري به شدت کينه دارد و اين کينه با بصيرت همراه است نه تعصب و کورکورانه.او به شدت دغدغه دارد که مبادا اسلام انقلاب اسلامي با اشرافيت مصادره شود و اشرافيت بخواهد از اسلام سهم خواهي کند. امروز رجب بيگي مي تواند از مهم ترين الگوهاي جنبش دانشجويي باشد، چون فضاي امروز به نوعي ويژگي هاي آن دوره را دارد و بازسازي مي شود. اسلام سلطنتي که مي گويد حکومت اسلامي و نه جمهوري اسلامي چون از جمهوريت ضربه خورده، يک دوره مي خواست به بهانه جمهوريت اسلاميت را بزند و موفق نشد امروز از آن طرف از نمادهاي ديني استفاده مي کند تا اسلاميت را بزند. امام مي دانست اگر جمهوريت را از نظام بگيرند اشرافي که از همين نظام سر بر آورده اند اگر بتوانند پاي توده ها را از مشارکت سياسي قطع مي‌کنند. همسر رضا پهلوي و دخترهايش در جريانات اخير آمدند کنار پلاکاردي که نوشته مراجع عظام به داد برسيد عکس انداختند اين همان اسلاميتي است که مي خواهد زيرآب جمهوريت را بزند.

جليلي تصريح کرد:امامي که برايش زايل کردن سلطنت بعد از 2500 سال افتخار است حالا عده اي آمدند و مي خواهند با انتساب به او ادعاي وليعهدي کنند، در صورتي که ما وليعهد نداريم ،ميزان در هر کس حال فعلي اوست .از نژاد فلان و خانواده بهمان بودن در مناسبات انقلاب اسلامي نيست. ما امروز محتاج بازسازي جريان نخبگي اول انقلاب هستيم بايد از پشت کردن جريان نخبگي به مردم استفاده کنيم و جريان جديد انقلاب اسلامي در اين فضا خودش را معرفي کند. نبايد اجازه دهيم جريان روشنفکري که در ائتلاف با اسراييل حاضر نيست از راي مردم دفاع کند در جامعه باقي بماند بايد جريان جديدي سر در بياورد .رجب بيگي ها اين نقش را ايفا کردند و حلقه اتصال امام و امت شدند. گنج هايي که بين مردم بود را استحصال کردند، امثال رجب بيگي زرادخانه هاي فرهنگي ما را پر مي کردند. آنها مي آمدند و هزار گروه نخبگي را در سطوح مختلف فعال مي کردند و امام را از ناز و اداي يک مشت افراد متفرعن بي نياز مي کردند.

:امروز هم محتاج جرياني هستيم که با اعتماد به نفس و اخلاص که يکي از ويژگي هاي اين شهيد بود در فضاي انقلاب حرکت کند. چيزي که شهيد رجب بيگي در يادداشت هايش بارها تاکيد کرده اين بود که" کارآمدي ما از دل خلوص ما بر مي آيد" نبايد بگوييم هدف وسيله را توجيه مي کند. مکرر اين را توضيح مي دهد ضمن اينکه مرز بندي خودش را با جريان نخبگي ضد مردمي حفظ مي کند آسيب هاي جريان نخبگي انقلاب را هم رصد مي کند. او نماد جريان نخبگي ناب انقلاب اسلامي است که امروز مي تواند به عنوان يکي از پرچم هاي ما در خيزش مبارزه با آفات انقلاب باشد. متاسفم که 28 سال بعد از شهادتش هيچ کار جدي درباره او نشده، ظرفيت اين را داشت که فيلمي در مقياس جهاني برايش ساخته شود و به عنوان يکي از دست پروردگان و تربيت شده هاي انقلاب به جهان معرفي شود.

:ويژگي ديگر شهيد رجب بيگي اين است که آدمي است به شدت فرهنگي، تا مغز استخوانش فرهنگي است و کار فرهنگي برايش موضوعيت دارد. روزي که مي بيند همه کارهايش را کرده وقتي دشمن دست به اسلحه مي برد نمي نشيند تماشا کند و بگويد من اهل قلم و روشنفکر هستم، اسلحه دست مي گيرد و از نظر من اين افتخارش است که به عنوان يک آدم فرهنگي به قول خودش "کتاب زده" نيست و هر جا که لازم باشد اسلحه دست مي گيرد. او با اعتماد به نفس کامل در صحنه حاضر مي شد. تذبذب در کارش نبود. مستقل است اما تذبذب ندارد .جايي که يقين دارد محکم مي ايستد. سيد حسن نصرالله در جنگ 33 روزه لبنان گفت اين جنگ،جنگ اراده هاست، در فتنه هم همينطور است اگر اراده را بتوانند متزلزل کنند با بزرگ کردن فرعيات و تزلزل اصول يکباره همه چيز فرو مي ريزد.در لشکر علي هم با جنگ رواني ريزش ايجاد مي شود و مومنان راسخ هستند که مي توانند در اين فتنه ها مردمشان را نجات بدهند. رجب بيگي گنج ناشناخته اي است که جنبش دانشجويي شديدا به آن محتاج است و بازخواني او و ملکات رفتاري‌اش مي تواند به بازآفريني جريان نخبگي انقلاب در برابر حرکات اشرافيت زياده خواه و پررويي که براي خدمت به اسراييل وارد تقابل با انقلاب شده اند، بينجامد.

+ نوشته شده  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 14:34  توسط mahdi  | 

برای محس حسام مظاهری و این روز هایش

 

آری اینچنین بود برادر.....

مهدی عجم

باور کنیم

بصیرت را در تحریریه

مجلات روشنفکری

با گرافیک های آبستره

و در کلاسهای داشگاه تهران

خیرات نمی کنند

و در حلقه های فکری و نظری

نه نه برادر

امان از درد بی بصیرتی

خدای من

چه ها که نمی کند؟!

فحولی را بر زمین زده  

که تو

برادرم محسن حسام عزیز

ببخش جسارتم را رقمی در برابرشان نیستی!

ؤِ بسیار کوچکی در برابرشان

استخوان خرد کرده های علم و فقه و ییکار و ........

ای وای

 خیلی متظاهر و شعارگونه شد برادر؟؟

دلم می سوزد برای

فتیان

و هابیل مظلوم!!

که باید این روزها

در فطرت آبادت

اعترافات بخوانم

و بنگرم اوج ساده اندیشی و .......

باور کن محسن جان اینها برچسب و اتیکت نیست

مناجاتت را به چه پیرایه ها آلودی

و چه ناشیانه تقلید کرده ای از شریعتی مظلوم محسن حسام جان

و باز به سبک محمد قوچانی در بند !! اعتراف نامه نگاشته ای که چه؟؟

و نوشتی از.....

و کلی فحش و فضیحت در  ابتدای مقاله درباره الی و....

بار احمدی نژاد کردی

دست مریزاد حضرت روشنفکر مودب!!!

از چیز حسین !! نکند آموخته ای این سلوک را برادر؟؟

از همان به قول خودت اعتدال گرایی

 که این روزها عکسش بر دست منافقین و سالطنت طلبان و ...

در نیویورک بالا می رود !!

نگو که ندیده ای !!

اگر هنوز حضرت روح اله را قبول نداری

البته نه از نوع محمد خاتمی و کروبی اش

یادت هست که می گفت

هر وقت دشمنان برایمان کف زدند در خودمان شک کنیم

و در بدیهوت احارونت و اسکای نیوز برایش کف می زند که

 روز قدس را به لجن کشیده

 پس از سی سال در قلب تهران این ام القرای ما

حالا فهمیدیم معنای اعتدال گرایی چیست برادر!!

اگر میر حسین اعتدال گراست

پس واژه ها قلب معنا شده اند و ما بیخبریم!!!

 

اما ننوشتی از مساله اصلی

همان که آقا در افطاری دانشجویی امسال صریح و روشن گفت

راستی

نظرت درباره ولایت مطلقه فقیه ........

بیخال شو بگذریم برادر........

ندیدی چگونه نظام را هتک حیثیت کردند

این جماعت سیزپوش

و جان و مال  ملت بیگناه به تاراج قدرت طلبی خویش بردند

و نطفه نامشروعی را پس از سی سال کاشتند که باید نشست و آینده

این طفل  نامشروع را نگریست

آری اینچنین بود برادر.....

و قلم بزن تو برایشان

و به سخره بگیر بسیجی را

بسیجی را می گویم

به خون حسین خرازی قسم دلم می سوزد

از اینکه تو محسن حسام

پنجه بر چهره بسیجی می کشی

و متهم کن نظام را به هزار تهمت ناصواب

و بزن سنگ شان را بر سینه و اعتدال گرایشان بخوان

و پشیمان هم مباش از رایی که بر صندوق انداختی

جسارت بازگشت از مسیری که درش افتاده ای

با پز روشنفکری جور در نمی آید برادر!؟؟

پز سردبیری دو نشریه مدعی تفکر و فرهنگ

 و دانشجوی تحصیلات تکمیلی دانشگاه تهران و.

امان و صد امان از درد بی بصیرتی که گریبان خیلی را

می گیرد و بد یقه می کند!!

و نمی پرسد مدرکت چیست و قلمت چگونه است برادر!!

 ***************************************************

 پانوشت:

اینقدر ساد اندیش نیستم که محسن حسام را دشمن فرض کنم اولا

 و دیگر اینکه این متن دغدغه ذهنی چند وقته ام بود برای او که معتقدم جوان خوشفکر و با ذوقی است در دایره یاران انقلاب

  

+ نوشته شده  جمعه دهم مهر 1388ساعت 12:11  توسط mahdi  |