|
چرا نمي شود بهار؟
بهار دارد مي آيد به همين سادگي ! يعني راحت و ملايم و خرامان خرامان در حال آمدن است. راستي عطرش را حس نمي كنيد؟ حضور لحظه لحظه اش را در طبيعت نمي بينيد؟ بهار با يك دنيا طراوت وسرسبزي نشاط و زيبايي ودر همين نزديكي است و دوباره مي آيد تا فصلي ديگر از حيات طبيعت را رقم زند. بهار طبيعت محقق مي شود چه بخواهيم چه نخواهيم اما بهار جان ما چه؟ طراوت درونمان چه؟ آيا سزاوار وزيبنده است كه در كنار تحول عظيم طبيعت و روزگار انسان اين اشرف مخلوقات خداوند تنها به نظاره بنشيند؟ آيا انسان را بهاري نيست جاودانه؟ شكوفه هاي سپيده بهاري را با گلهاي انتظار آن ياري پيوند بزنيم كه اگر بيايد ربيع الانام است و نضره الايام (بهار مردمان و طراوت روزگاران)، اگر بيايد ديگر همه روزمان بهار خواهد بود. و فصول ديگرمان رخت برخواهد بست،اگر بيايد همه روزه عيد خواهيم داشت و به سرور خواهيم نشست، اگر بيايد واژه انتظار را از لغت نامه ها پاك خواهيم كرد، اگر بيايد آن خواهد كرد كه قرنهاست جانهاي مظلوم بشر مشتاق آنند واگر بيايد امام عدالت به عينه رويت خواهد شد. دركنار سفره هاي كوچك هفت سين امسال كه بياد اربعين سرور آزادگان و سالار شهيدان امام عشق حسين بن علي (ع) معطر است و در هنگامه زمزمه يا مقلب القلوب از تحويل كننده سال خاضعانه طلب كنيم حال درونمان را به زيبا ترين وجه ممكن متحول كند و بهار جان را در درونمان به بار بنشاند شايد در زمره پسند آن حقيقي يار حاضر موعود عصر (عج) قرار بگيريم و در عدد عاشقان حقيقي و ياران اصليش پذيرفته شويم. من از ديار ظلمتم ولي تو روشني تبار مرا ببر به خانه ات به انتهاي روزگار هميشه فكر مي كنم چقدر بي سعادتم چرا نمي رسم به توچرا نمي شود بهار؟
مهدی عجم
+ نوشته شده شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 12:11  توسط mahdi
|
آمد بهار و باز سبزه دميد
چرا بهار را باور نمي كنيم؟ لحظه هايي تو زندگي ما آدمها هست تكرار اونها هيچ وقت باعث كهنگي شان نمي شود و هر بار معناي تازه تري برايمان پيدا مي كنند و حتي احساسمان هم در هر بار با دفعه پيش فرق مي كند. يكي از اين لحظه هاي تكراري توي زندگي من، لحظه تحويل سال است. همان لحظه اي كه در هر بار تكرار، از مدتها قبل براي آمدنش همه چيز را مهيا مي كنيم. خانه تكاني مي كنيم، پاك و طاهر مي شويم، لباس نو مي پوشيم، سفره هفت سين پهن مي كنيم و در انتظار ورودش به انتظار مي نشينيم: تيك تاك، تيك تاك؛ دلهره اي عجيب وجودمان را فرا مي گيرد. شايد تو هم مثل من، دست دراز كني و از توي سفره قرآن را بر مي داري تا براي آرامش خودت هم كه شده چند آيه اي بخواني. تيك تاك، تيك تاك .... بومب آغاز سال 1385 هجري خورشيدي به شما هموطنان عزيز مباركباد. و سال جديد آغاز مي شود، سالي نو با بهاري نو، با تبريك و عيدي و .... چند روزي نگذشته كه دوباره مشغول مي شويم، مشغول همه آنچه كه مشغولمان ساخته است و دوباره براي فرا رسيدن سالي نو وبهاري ديگر به انتظار مي نشينيم. تا دوباره خانه تكاني،تا دوباره لباس نو، دوباره هفت سين، دوباره ... نمي دانم چرا اينقدر زود همه چيز تكراري مي شود، انگار كه هيچ اتفاقي در زندگي مان نيفتاده است. انگار كه اصلا منتظر نبوده ايم،ولي دوباره به انتظار مي نشينيم. هر وقت در طي سال مشكلي پيش مي آيد يا عرصه برايمان تنگ مي شود، آنقدر كه دلمان يك تغيير بزرگ مي خواهد، آرزوي آمدن بهار را مي كنيم،يك بهار ديگر به انتظارش مي نشينيم. اما وقتي بهار مي آيد و به آرزويمان مي رسيم، نيامده فراموشش مي كنيم و دوباره مشغول هماني مي شويم كه يادمان داده اند، زندگي بناميمش. دوباره به اصطلاح زندگي، دوباره مشكلات دوباره آرزو،دوباره انتظار و دوباره و دوباره. گاهي از خودم مي پرسم چرا از تكرار ها خسته نمي شوم، چرا بهار را باور نمي كنيم، چرا فقط در لحظه ها آرزويش مي كنم وگاهي هم مي ترسم. مي ترسم كه نكند بهار موعود را هم اينگونه به انتظار نشسته باشم. علي قناد زاده آنروز كه بيايي.. اي ماه آسماني آنروز كه بيايي آنروز كه بيايي تمامي لحظه لحظه هاي سبز را با تو قسمت خواهم كرد آنروز كه بيايي رودخانه هاي خروشان قلبهاي خسته را به خط سپيد جاده ها ي روشنايي اميد ي دگر و رنگي دگر خواهيم زد و تو آنروز كه بيايي تمامي سر شانه هاي مهرباني را به ارمغانت خواهيم فرستاد. و آنوقت كه بيايي تمامي جاده هاي مرطوب را با چشمان بارانيم مي شويم باغ طلايي تمامي گندم زارها و تمامي پرندگان عاشق را پروانه وار به دور شمع وجودت پر خواهيم داد و بنام عشقي كه برايت مي سوزد تمامي پروانه ها را به شوق ديدارت و تو آنروز كه بيايي تمامي عشق ها و محبت ها را در كف دستانپينه بسته ام قدمهاي روشنت هديه مي فرستم و بالاخره آنروز كه بيايي تمامي باد بادك هاي خسته را به عشق ديدارت پرواز خواهيم داد. فاطمه فرهاد
بايد خودمان را آماده كنيم بتدريج بايد خودمان را براي آمدن آن آماده كنيم و اين به نظر من يك و اي كاش براي آمدن او نيز مي توانستيم مقدماتي داشته باشيم. يعني منتظر واقعي باشيم نه يك منتظر لفظي و كلامي آيا واقعا با خود انديشيده ايم كه چطور براي آمدن يك سال جديد و يك فصل دل انگيز اين همه مقدمات مي چينيم، خود و خانواده و خانه مان را از هر لحاظ آماده مي كنيم- ولي براي آمدن او كه در حقيقت تمام آمدنهاي نيك و زيبا در او خلاصه مي شود هيچگونه آمادگي نداريم! نمي دانم چطور برخي معتقدند كه براي آمدن چنين عزيزي اصلا هيچگونه آمادگي و مقدمه اي نمي خواهد و بالعكس بايد همه چيز بهم ريخته، نامتعادل و نامنظم باشد،آيا به نظر شما اين صحيح است كه براي آمدن يك سال جديد وفصل جديد اين همه آمادگي پيدا كنيم، حتي براي آمدن يك سفر كرده كه از نزديكان ماست كلي مراسم استقبال ترتيب مي دهيم ولي براي كسي كه در حقيقت منجي واقعي ماست و سالها چشم انتظار او هستيم. هيچ برنامه اي نداريم، بياييد با هم از خداوند متعادل درخواست كنيم كه ما را از منتظران واقعي او قرار دهد تا شايد با شكفتن گل نرگس كه بهار واقعي را بهمراه خود دارد ما هم جزء باغبانان او قرار گيريم. فرهمند حمزه آمد بهاردلبري آمد بهار دلبري دل ميكند خيره سري وقت گل و ريحان شده بوي بهشت سروري مستانه شد ابر يمان ، دردانه ريزد بر كمان آب حيات مردمان شكر خدا دربندگي چرخ فلك نو كوك شد مردي ز جان مطرود شد شوق الهي ، شهد گل ، آواز بلبل ، والهگي رو در سراي معرفت با مومنان هم منزلت جمع ميان عاشقان درياب حال زندگي ميدان به رب عاشق تويي ، عهدي به برگ تازهاي در فصل عشق و عاشقي ، خوش چهره و زيبندگي سيفي كه با مهر خدا دلداده و شيدا شده جانش فداي راز دل با او رها شد از خودي سيف جمالي
بهار نسيم جانفزاي حضور توست مهدي جان! مولاي من، از من خواسته اند كه از بهار بگويم و از سال نو، بگذار بنويسم، بگذار به قلم اين جرات را بدهم كه حرف دل را بي پرده بر صفحه كاغذ بنگارد. آبي آسمان بهار، همان صداقت چشمان توست اگر خوب بنگري، باران آسمان بهار اشكهاي دل گرفته توست از فراق امت جدت و دردها و مصيبت هاي شيعيانت. پس بي تو بهارنه آسمانآبي دارد و نه باران زلال هستي بخش. نسيم دل انگيز بهار همان عطر جان فزاي حضور توست كه من مي دانم با گذر از هر جاده اي تا مدتها عبور تو را شهادت مي دهند و با عطر حضور توست كه گلهاي نرگس مي شكفند. پس بهار بي تو نه نسيم دل انگيز دارد و نه نرگس شكفته شده، سبزي و طراوت دشتها و جنگلهاي بهار همان شال سبز سيدي توست كه سبزي تمام دشتها در مقابل آن مجال خودنمائي نمي يابد و سيب سرخ سفره هفت سين مان همان قلب تپنده عاشق توست كه دمي بي عشق به امتش زنده نخواهدماند و نخواهد تپيد. پس بي تو؛ بهار سبزي ندارد و سفره هفت سين سيب سرخ و .... مقلب القلوب بهار من، دعاي فرج توست و احسن الحال من انتظار فرج تو. بيا كه بهار بي آسمان آبي، بهار بي باران، بهار بي نسيم دل انگيز، بهار بي سبزه و سفره هفت سين تو بگو چگونه بهار مي شود؟ آيا امسال نيز بدون تو تحويل مي شود؟ سميرا خطيب زاده يا لثارات الحسين ((مزرعه سبز فلك ديدم و داس مه نو...)) نوشته بودند تقويم 85 رسيد، و من در حيرت كه اين بشارت است يا نذير؟! و چون آنرا باز كردم آغازين روز اين سال را با رنگ سرخ اربعين نوشته بودند...، شايد در نگاه آنان كه هيچگاه باده نوش ميكده عشق حسين (ع) نبوده اند جمع عيد و عزا قابل درك نباشد اما براي اهل عشق آن پيراهن مشكي كه بوي زنجير مي دهد فاخر ترين تن پوش عالم است و چله نشيني ثارا... عين عيد... و كسي چه مي داند شايد در يكي از برگهاي اين سالنامه نوشته شود: ((... در چنين روزي مردي از كعبه ندا در داد يا لثارات الحسين ....)) مجيد احمدي محك بهارانه بهار چيست؟ آيا تا بحال از خود پرسيده اي بهار چيست؟ بهار قشنگ ترين جلوه طبيعت خداست بهار انسان را به وادي عشق مي برد و انسان را از هر چه كهنگي است بيرون مي كشد و به تازه ها مي برد و انسان با بهار مي آموزد كه اگر سختيهاي زمستان زندگي را تحمل كند و پشت سر بگذارد مي تواند به بهار عشق برسد و پرواز كند و اگر به شور بهار رسيد ديگر مي تواند قشنگ ترين نغمه هاي طرب انگيزش را براي معبودش بسرايد و قشنگ ترين رقص عاشقانه اش را آغاز كند و ديگر خزاني را نخواهد ديد كه خزان و زمستان را گذرانده تا به بهار زيباي عشق برسد و خود را درگرماي اين عشق رها سازد تا بتواند بر همه جا فرياد كند كه من عشقم به او ... و همه افلاكيان را به وجد و ملائك را به سرور دعوت و رمز يا اباصالح طنين انداز كند. آيا هر كدام از ما توانسته ايم به اين بهار برسيم؟! پس بياييم در اين رسيدن تازه بهاري نو خود را به محك بهارانه بسپاريم . نرگس بياضيان
هرسال عيد مي آيد هرموقع كه دلم مي گيره هرموقع كه خسته ميشم هرموقع كه غصه هام سنگين تر از تمام سنگيني هاي دنيا مي شه قلمو بر مي دارم و مي افتم به جون كاغذ سفيد اين دفعه مي خواهم يه چيز متفاوت بنويسم يه چيز كه شايد هر كسي تا به حال يادش هم نيافتاده باشه. سال نو فرش تميز شيريني هاي جور واجورو آجيل خوب راستي ماهي قرمز توي تنگ بلور خبر از عيد مي دن خبر از فصل بهار كاش بودن آره كاش بودن .يادش به خير آره واقعا يادش بخير. يه زموني بود موقع تحويل سال توي يه جائي كه من اسمشو مي زارم آخر دنيا كسي به فكر لباس نو يا كفش نو يا ماشين مدل بالا نبود همه دعاي (يا مقبل القلوب والابصار) رو يا پشت خاكريز يا توي سنگري كه كيسه ها شو با خاك همون خاكريز پر كرده بودن ميخوندن اگر اونا دعائي ام مي كردن هميشه يك جمله بود اونم اين ( خدايا فقط شهادت) . حالا ما مونديم و ما ما مونديم و يه دنيا خاطره راستي حالا كه فكر مي كنم خيلي قشنگ بود مگه نه با اين كه من هم شدم قسمتي از زرق و برق هاي اين دنيا باز موقع تحويل سال سعي مي كنم قسمتي از قصه هاي اون موقع رو واسه پسر كوچكم تعريف كنم تا شايد بتونم خاطرات اون موقع رو زنده نگه دارم بهش مگم بابا جون احسان من اگر الان لباس نو تنته اگر امروز به تو خوش مي گذره بدون يه كسائي بودن كه از تموم هستي شون گذشتن. و همه دارو، ندار شونو وجود شونو بابا جون عيدي دادن به من و تو اونم تا مي بينه كه چشمام پر اشك شده مي شينه جلو مومي گه بابا جبهه چه جوري بود من هم مي گم پسرم جبهه يعني عشق يعني صفا .............. حالا بابا جون اگر گفتي وظيفمون درقبال اونا چيه...............؟ علي اصغر ايزد خواه بهار تويي بهار فصل روييدن زيبايست فصل نجابت مريم هاست لحظه ديدن يك پروانه است فصل آغاز همه خوبيهاست مي دانم روزي از انتظار پنجره ها نيز تجليل مي شود. بهار وقتي است كه تو مي آيي روزي از همين جمعه ها شايد باشد طراوت و سرسبزي همه در مقابل تو زانو مي زنند. گامهاي سبزت نه تنها طبيعت بلكه دلهاي همه چيز و همه كس را سبز مي كند. بهار من آمدن توست. سيده مريم سجادي
تقديم به تمامي مادر بزرگ هاي دنيا در هواي قصه مادر بزرگ آشناي قصه مادر بزرگ شب كه مي شد مي نشست از روي شوق باز پاي قصه مادر بزرگ گوشها را تيز مي كرديم ما ابتداي قصه مادر بزرگ چشممان گرم از حضور خواب بود انتهاي قصه مادر بزرگ وه چه زيبا بود آن شب ها كه رفت با صفاي قصه مادر بزرگ كودكي ها رفت و اكنون خالي است جاي پاي قصه مادر بزرگ كاش مثل قبل كودك مي شدم صاحب يك قلب كوچك مي شدم محمد مرادي
+ نوشته شده پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 13:46  توسط mahdi
|
پروندهاي براي اينترنت ملي
|
|