|
درد بزرگ بشریت
عدالت؛ برجستهترين شعار مهدويّت شما برادران و
خواهران توجّه داريد كه برجستهترين شعار مهدويّت
عبارت است از عدالت. مثلاً در دعاى ندبه وقتى شروع به بيان و شمارش صفات آن بزرگوار مىكنيم، بعد از
نسبت او به پدران بزرگوار و خاندان مطهّرش، اوّلين
جملهاى كه ذكر مىكنيم، اين است: «اين المعدّع دابر
الظّلمه، اين المنتظر لاقامة الأمت و العوج، اين المرتجى
لأزالة الجور و العدوان» يعنى دل بشريت مىتپد تا آن
نجات بخش بيايد و ستم را ريشهكن كند؛ بناى ظلم را -
كه در تاريخ بشر، از زمانهاى گذشته همواره وجود داشته و امروز هم با شدّت وجود دارد - ويران ك و
ستمگران را سر جاى خود بنشاند. اين اوّلين درخواست
منتظران مهدى موعود از ظهور آن بزرگوار است. يا در
زيارت آل ياسين وقتى خصوصيات آن بزرگوار را ذكر
مىكنيد، يكى از برجستهترين آنها اين است كه «الّذى
يملأ الارض عدلاً و قسطاً كما ملئت ظلماً و جوراً».انتظار
ن است كه او همه عالم - نه يك نقطه - را سرشار از
عدالت كند و قسط را در همه جا مستقر نمايد. در
رواياتى هم كه درباره آن بزرگوار هست، همين معنا وجود دارد. بنابراين انتظار منتظران مهدى موعود، در درجه اوّل،
انتظار استقرار عدالت است.... درد بزرگ بشريت؛ فقدان عدالتدرد بزرگِ بشريت، امروز
همين مسئله ي فقدان عدالت است. هميشه دستگاه
هاى ظلم و جور در سطح دنيا به شكلهاى مختلف بر
مردم جفا كردهاند؛ بشريت را زير فشار قرار دادهاند و
انسانها را از حقوق طبيعى خود محروم كردهاند؛ اما امروز
اين معنا از هميشه تاريخ بيشتر است فع اين را انسان
از ظهور مهدى موعود مىطلبد و انتظار مىبرد. بنابراين،
مسئله، مسئله ي طلبِ عدالت است.
سید علی خامنه ای
+ نوشته شده پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:51  توسط mahdi
|
نامه اي به يك دوست
سلام. حال من خوب نيست؛ اما هميشه براي سلامتي شما، شمع روشن ميكنم. مدتي است كه همه را از خود، بيخبر گذاشتهايد. حتماً ميدانيد كه پدربزرگ مرد. براي پدر هم نفسي بيش نمانده است. جمعه پيش، سخت بيمار بود. از بستر برنميخاست، چشمهايش، پشت پنجره افتاده بود. قلبش تا لبها بالا آمده بود و همان جا ميتپيد. زمزمه ميكرد. ميگفت: دوست را گر سرِ پرسيدن بيمار غم است گوبران خوش، كه هنوزش نفسي ميآيد مادر و مادربزرگ، خيلي بيتابي ميكنند. هر سال كه نرگسِ باغ، شكوفه ميدهد، آنها هم به خود وعده ميدهند كه امسال مي آيي مادر، ديگر خانهداري نميكند. معلم شده است. دعاي عهد، درس ميدهد؛ به ماهيهاي حوض. زنگهاي تفريح، سماور را آتش به جان ميكند و حافظ ميخواند. انتخاب غزل را به خود حافظ مي سپارد. مادر به من گفت: حافظ، مگر همين شعر را دارد. بعد ميخواند: مژده اي دل كه مسيحا نفسي ميآيد كه ز انفاس خوشش بوي كسي ميآيد از غم هجر مكن، ناله و فرياد كه دوش زدهام فالي و فرياد رسي ميآيد اين از خانه، دو سه جملهاي هم از روزگارمان برايت بنويسم. نميدانم چرا آسمان بخيل شده است؛ نميبارد. زمين سنگدلي ميكند؛ چشم ديدن هم ديگر را ندارند. خيابانها پر از غولهاي آهني شدهاند. كوچهها امن نيستند. مردم، جمعههاي خودشان را به چند خنده تخل ميفروشند. هيچ حادثهاي ذائقه ها را تغيير نميدهد. مثل اين كه همه سنگ و چوب شدهايم. عجيب است! دامادها از حجله ميترسند. عروسيها را در كوچههاي بنبست، ميگيرند. اذان، رنگ پريده به خانهها ميايد. نماز، زمينگير شده است. رمضان، مهمان ناخوانده را ميماند كه سرزده، بَزم سيران را برهم مي زند. از روزه درشگفتم كه چرا افطار را خوش نميدارد. حج، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد. جهاد، بهانهگير شده است. آدمها، كيسههاي پر از خمس و زكات، به ديوارهاي گورشان آويختهاند. نپرس موريانهها، چه به روزگار مسجد، آوردهاند. از همه تلختر اين كه، عصرهاي جمعه، دلم نميگيرد. شنيدهاي ديگر كسي پاي شعرهايش، تخلص نميگذارد؟ و شاعران، يعني زمين خوردگان و زن و قافيه؟ نميدانم وقتي اين نامه را ميخوانيد، كجا ايستادهايد؟ هر جا كه هستيد، زودتر خودتان را برسانيد. از بس شما را نديدهايم، چشمانمان هرزه شده است. بيم دارم اگر چندي ديگر بگذرد، ندبهخوانهاي مسجد، كمتر شوند. آدمها همه ديرباور شدهاند، و زودرنج. بهانه ميگيرند. ميگويند: «او نيز ما را فراموش كرده است!» اما من ميدانم كه شما، همه را به اسم و رسم و نيت، به ياد داريد. دوست دارم باز برايت بنويسم. اما يادم آمد كه بايد به گلدانها آب بدهم. مادرم گفته است، «اگر به شمعداني ها آب بدهم، آنها براي آمدن تو دعا مي ميكنند». راست ميگويد. از وقتي كه مرتّب آبشان ميدهم، دستهاي سبزشان را به سوي آسمان گرفتهاند. هنوز هم تفأل ميزنم. پيش از نوشتن اين نامه، فال زدم. آمد: ديري است كه دلدار پيامي نفرستاد ننوشت سلامي و كلامي نفرستاد صد نامه فرستادم و آن شاه سواران پيكي ندوانيد و سلامي نفرستاد والسلام رضا بابايي
+ نوشته شده پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:45  توسط mahdi
|
خانة چشم
بيا چو مهر درخشان شبي به خانة چشم ببين كه نيست به جز ديدنت بهانة چشم به چشم من قدمي نه، كه شستهام به سرشك بيا چو ساية مژگان به آستانة چشم جمال تو، به نگاهم، چو باغ رؤيايي است مرو به سير گل و لاله، جز نشانة چشم نگاه كن كه چه موجي به چشم من جاري است عيان نما قد خود را به دانه دانة چشم بيا كه با تو سمند جهاد، خواهم راند به شرق و غرب بتازم به شادمانة چشم به ظلّ رايت تو، آفتاب همره ماست ميان مردمك ديدهام فسانة چشم كشم به ديدة خود، جلوههاي ناز تو را فروغ مهر بتابد به جاودانة چشم حباب چشم «پريشان» شكسته خواهد شد شبي كه بندهنوازي كني به خانة چشم محمد حجتي (پريشان)
+ نوشته شده پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:33  توسط mahdi
|
امام زمان و مرد قفل ساز
يكى از دانشمندان، آرزوى زيارت حضرت بقيةاللَّه ارواحنا فداه را داشت و از عدم موفقيت خود، رنج مى برد. مدتها رياضت كشيد و آنچنان كه در ميان طلاب حوزه نجف مشهور است، شبهاى چهارشنبه به »مسجد سهله« مى رفت و به عبادت مى پرداخت، تا شايد توفيق ديدار آن محبوب عاشقان نصيبش گردد. مدتها كوشيد ولى به نتيجه نرسيد. سپس به علوم غريبه و اسرار حروف و اعداد متوسل شد، چله ها نشست و رياضتها كشيد، اما باز هم نتيجه اى نگرفت. ولى شب بيداريهاى فراوان و مناجاتهاى سحرگاهان، صفاى باطنى در او ايجاد كرده بود، گاهى نورى بر دلش مى تابيد و حقايقى را مى ديد و دقايقى را مى?شنيد. روزى در يكى از اين حالات معنوى به او گفته شد: »ديدن امام زمان(ع) براى تو ممكن نيست، مگر آنكه به فلان شهر سفر كنى«. به عشق ديدار، رنج اين مسافرت توانفرسا را بر خود هموار كرد و پس از چند روز به آن شهر رسيد. در آنجا نيز چله گرفت و به رياضت مشغول شد. روز سى و هفتم و يا سى و هشتم به او گفتند: »الان حضرت بقيةاللَّه، ارواحنافداه، در بازار آهنگران، در مغازه پيرمرد قفلسازى نشسته اند، هم اكنون برخيز و به خدمت حضرت شرفياب شو!« با اشتياق ازجا برخاست. به دكان پيرمرد رفت. وقتى رسيد ديد حضرت ولى عصر(ع) آنجا نشسته اند و با پيرمرد گرم گرفته اند و سخنان محبت آميز مى گويند. همين كه سلام كرد، حضرت پاسخ فرمودند و اشاره به سكوت كردند. در اين حال، ديد پيرزنى ناتوان و قد خميده، عصا زنان آمد و با دست لرزان قفلى را نشان داد و گفت: اگر ممكن است براى رضاى خدا اين قفل را به مبلغ سه شاهى بخريد كه من به سه شاهى پول نياز دارم. پيرمرد قفل را گرفت و نگاه كرد و ديد بى?عيب و سالم است، گفت: خواهرم! اين قفل دو عباسى (هشت شاهى) ارزش دارد؛ زيرا پول كليد آن، بيش از ده دينار نيست، شما اگر ده دينار (دو شاهى) به من بدهيد، من كليد اين قفل را مى سازم و ده شاهى، قيمت آن خواهد بود! پيرزن گفت: نه، به آن نيازى ندارم، شما اين قفل را سه شاهى از من بخريد، شما را دعا مى كنم. پيرمرد با كمال سادگى گفت: خواهرم! تو مسلمانى، من هم كه مسلمانم، چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حق كسى را ضايع كنم؟ اين قفل اكنون هشت شاهى ارزش دارد، من اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهى مى خرم، زيرا در معامله دو عباسى، بيش از يك شاهى منفعت بردن، بى انصافى است. اگر مى خواهى بفروشى، من هفت شاهى مى خرم و باز تكرار مى كنم: قيمت واقعى آن دو عباسى است، چون من كاسب هستم و بايد نفعى ببرم، يك شاهى ارزانتر مى خرم! شايد پيرزن باور نمى كرد كه اين مرد درست مى گويد، ناراحت شده بود و با خود مى گفت: من خودم مى گويم هيچ كس به اين مبلغ راضى نشده است، التماس كردم كه سه شاهى خريدارى كنند، قبول نكردند؛ زيرا مقصود من با ده دينار (دو شاهى) انجام نمى گيرد و سه شاهى پول مورد احتياج من است. پيرمرد هفت شاهى به آن زن داد و قفل را خريد؛ همين كه پيرزن رفت امام(ع) به من فرمودند: »آقاى عزيز! ديدى و اين منظره را تماشا كردى؟! اينطور شويد تا ما به سراغ شما بياييم. چله نشينى لازم نيست، به جفر متوسل شدن سودى ندارد. عمل سالم داشته باشيد و مسلمان باشيد تا من بتوانم با شما همكارى كنم! از همه اين شهر، من اين پيرمرد را انتخاب كرده ام، زيرا اين مرد، ديندار است و خدا را مى شناسد، اين هم امتحانى كه داد. از اول بازار، اين پيرزن عرض حاجت كرد و چون او را محتاج و نيازمند ديدند، همه در مقام آن بودند كه ارزان بخرند و هيچ كس حتى سه شاهى نيز خريدارى نكرد و اين پيرمرد به هفت شاهى خريد. هفته اى بر او نمى گذرد، مگر آنكه من به سراغ او مى آيم و از او دلجوئى و احوالپرسى مى كنم.
+ نوشته شده پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:25  توسط mahdi
|
السلام علیک یا صاحب الزمان (عج) خورشید ، هر روز چشم های شرقی اش را به شوق دیدار تو ، باز می کند و پرنده ماه هر شب به شوق دیدار تو بام آسمان پرواز می کند . لب های ترک خورده زمین ، عطشناک جرعه ای از زلال زیارت توست . و زمان ، ساعت کهنه ای است که آخرین رمق عقربه های خسته اش را برای رسیدن به لحظه ظهور به کار می گیرد .چشمه در چشم انتظاری تو می جوشد . و جویبار در کوه و دشت و صحرا به دنبال جای پای تو می گردد. و دریا هماره بر ساحل انتظار تو سر می ساید. سروها و صنوبر ها پیوسته سرک می کشند تا بلکه طلیعه سپاه ظهور را از ورای جنگل انتظار ببینند . بنفشه که داغ هجران دیده است ، در فراق تو زانوی غم در برگرفته است . و نرگس که کرشمه چشم از تو وام گرفته است ، در اندوه دوری ات ماتم گرفته است . بید از فراق توست که مجنون گشته است . و لاله در غم هجران تو در خون نشسته است . شکوه شقایق ، چشم و گوش دشت را پر کرده است . و گلایل ، گلیم گلایه اش را در وسعت صحرا گسترده است . و هر چه گیاه ، به شوق دیدن تو سر از خاک بر کرده است . و ما شبانه روز خط کوفی افق را دوره می کنیم . به این امید که روزی گرد گام های تو ، نوید آمدنت را بر صفحه هستی ترسیم کند . ما عبور ثانیه ها را هر لحظه بر صفحه جگر تفته تاب می آوریم به این امید که روزی زنگ ظهور تو را از ساعت زمان بشنویم و رنگ حضور تو را بر صفحه زمین ببینیم . ما در زمین کاری جز انتظار نداریم . زندگی مشغولیت پیش پا افتاده ای است که در فضای انتظار تو می گذرانیم و عمر ، جدولی است که نشسته بر نیمکت انتظار ، خانه های بطالتش را تا رسیدن قطار ظهور پر می کنیم . و تنها نگرانی ما این است که خانه های جدول عمرمان سیاه می شود و چشممان در انتظار آمدنت سپید گردد . چه مقدار خود در عدم خورده باشم تو بر خاک آیی و من مرده باشم آری ، ما در زمین ، کاری جز انتظار نداریم . موجودی زمین کمتر از آن است که در ما رغبت ماندن بیافریند و سقف آسمان کهنه تر از آن که جرات رفتن را از ما بستاند . ما با امید به دیدار تو زنده ایم و به شوق ظهور تو نفس می کشیم . مهمترین کار در این عالم ، چشم انتظاری توست . و این نه کار بهانه زیستن ماست و راز ماندن ما و رمز تپیدن نبض های ما . هر بار که ظلمت یاس بر دلمان سایه می اندازد ، فلق نگاه تو سینه سیاهی را می شکافد و صبح روشن امید را نوید می دهد . هر بار که طوفان نومیدی می رود که نهال هستی ما را از ریشه در آورد ، آغوش انتظارت ، پاسگاه وجودمان می شود و استواری و استقامت را به ارمغانمان می آورد . هر گاه که زمینگیر می شویم ، دست یاد تو از جا بلندمان می کند . و هر زمان که از نفس می افتیم ، رایحه روح بخش حضور تو حیات دوباره مان می بخشد . و هر زمان که گیاه انگیزه هایمان روبه پژمردگی می رود ، زلال انتظار تو در رگ رگ برگ های زندگیمان خون تازه می دواند و ما را از خشکسالی یاس و در ماندگی می رهاند .
کجایی ای عزیز ! که دست مرهم بر زخم های عالم و آدم بگذاری و
جهان – این مریض محتضر را – جان تازه ببخشی ؟
پس کی می آیی ای عزیز ! که ما فرش چشم هایمان را در مسیر گام های ظهورت بگستریم و دهلیزهای تاریک قلبمان را با روشنای نگاهت چراغان کنیم ؟ خدایا ! تویی که آب را برای جسم بشر آفریده ای و عطای روزی جسم و جانش را از وظایف خود بر شمرده ای ، روح تشنه بشر را با زلال ظهور سیراب کن ! خدایا! «فراق» سنگین ترین بار و «انتظار» ، سخت ترین کار عالم است . کار و بار عالم را سامان ببخش . خدایا! ما مدام ظهور او را از او طلب می کنیم، غافل که همه چیز در دست مشیت توست. دست ما و دامن مشیتت! خدایا! شنیده ایم که محبوب مان برای ظهور از ما منتظرتر است. وجود نازنین او را از این چشم انتظاری برهان! خدایا! محبوب ما در آستانه ظهور ایستاده است و چشم انتظارش. نگران نگاه اشارت توست، قلب محبوب و محبوب قلبها را به نگاه اشارتت مهمان کن! خدایا! اگر ما به قدر قد عمر کوتاهمان غصه ظهور خورده ایم و انتظار فرج کشیده ایم، محبوب مان قرن هاست که غصه می خورد و انتظار می کشد. قلب مجروح محبوبمان را به مرهم ظهور التیام ببخش! خدایا! گیسوی جهان، پریشان است و خاطر عالم آشفته و دست و پای جهانیان بسته در زنجیر گیسوی جهان-زنجیرهایی از جنس تغافل و نسیان- همگان در به در به دنبال سامان به تیمن ظهور، سکون و سامان را به انسان هدیه کن! خدایا! اگر نیاز ، مدرک تو برای عطای ظهور است، ما نیازمندیم. اگر تشنگی، معیار تو برای سقایت فرج است، ما عطشناکیم. و اگر آمادگی، مقدمه آمدن است... ما ... نه ... به ما آمادگی ببخش! والسلام
+ نوشته شده چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 9:17  توسط mahdi
|
به پیشواز قدم های مولود عشق امام عصر
حس غریب
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
+ نوشته شده چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 9:37  توسط mahdi
|
|
|