|
آن شب که افطار کردم
با برنج و اشک ...
راحيل کاظم زاده عطوفي هر روز غروب که مي رفتم خانه آنجا بودند . چهار تا پسربچه قد و نيم قد . دورم را مي گرفتند و دنبالم مي دويدند : خانم يکي بخر ، يکي ... يکي شان دعا مي فروخت ، يکي هم پوستر ، عکس ِ فردين و انريکه و حضرت ابالفضل کنار هم ! خودم را مي زدم به نديدن ، تند مي کردم و از کنارشان مي گذشتم . بابا هميشه مي گفت به اينها پول ندهيد ، عادت مي کنند به گدايي . خودم هم نفهميدم از ترس گدا شدنشان بود که ازشان چيزي نمي خريدم يا به خاطر رگ اصفهاني ام . هر چه بود قلبم فشرده مي شد ، چشم هايم را مي بستم و گوش مي دادم به صداي قدم هايشان که پشت سرم کم کم دور و دورتر مي شدند ... غروب نوزدهم ماه رمضان ، يک ساعتي از اذان گذشته بود و من تازه داشتم ميرفتم خانه ، با لبهاي خشک . از کنار رستوران محله مان که مي گذشتم بوي غذا بدجوري هوايي ام کرد . واي ! سفره ي افطاري را بگو که الان توي خانه پهن است ، منتظر ِ رسيدن ِ من ! پيچ کوچه را که رد کردم ديدمشان ، چهارتايي کنار هم نشسته بودند لب جوي آب . يک ظرف وسطشان بود و تند تند با دست غذا برمي داشتند و مي چپاندند توي دهانشان . به نظرم ته مانده هاي غذاي رستوران بود . خنده ام گرفته بود از اين هول هولکي غذا خوردنشان ، ذوق زده نگاهشان مي کردم و بي اختيار لبخند مي زدم . آمدم از کنارشان رد بشوم که يکهو آنکه بزرگتر بود برگشت به طرفم . همانطور که نشسته بود کاسه را سر دست دراز کرد جلويم و با دهان پر گفت : بفرمايين خانوم ! يک لحظه نفهميدم چه شد . پاهام ايستاد . نگاه کردم به برنج و کباب نيم خورده و دست هاي سياهي که به طرفم دراز شده بود . خنديدم و گفتم : مرسي عزيزم ، نوش جان ! سر کوچکش را خم کرد : بخور ديگه ! اينقدر لحنش مهربان و کودکانه بود که دلم مي خواست ببوسمش . _ آخه اين مال شماس ! من ميرم خونه غذا مي خورم. چهارتايي دورم را گرفتند : بخور ديگه ! يه ذره ! يه تيکه کباب بردار ! قابلي نداره ! نگاه کردم توي ظرف . همه اش يک تکه کباب مانده بود . چطور دلم مي آمد غذاي آنها را بخورم ؟ به چشمهاي سياهشان که نگاه کردم دلم لرزيد . توي آن تاريکي ِ سر شب ، کوچه ي خلوت ، زير درخت چنار ِ کنار جو ، انگار عزيزترين مهمانشان بودم . دستم را بردم زير چانه ام : مممممم باشه ! ولي من فقط برنج مي خورم . با هم خنديديم ! دستهايمان با هم مي رفت توي يک کاسه . دست هاي سياه ، دست هاي سفيد . عجب برنج خوشمزه اي بود ! وقتي خداحافظي کردم چند قدمي عقب عقب رفتم . مي خواستم ببينمشان ، کنار جو نشسته بودند ، برايم دست تکان مي دادند ، لبخند به لب ، چشم هايشان برق مي زد ، کاسه ي خالي کنارشان بود . از کنار مسجد که رد مي شدم دعاي حضرت امير مي خواند . دلم مي لرزيد ، برنج ها توي گلويم گير کرده بود يا بغض ؟ آب مي خواستم . اشک راهش را کج کرد تا گوشه ي لبم ...
+ نوشته شده سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:13  توسط mahdi
|
سهيلا صلاحي اصفهاني باورم نميشود ماه رمضان بيايد و دستي خالي بازگردد. باورم نميشود ماه رمضان بيايد و دلي داغديده بماند. مگر رمضان ماه بركت و رحمت و آمرزش نيست؟ مگر بهترين روزها و بهترين شبها و بهترين ساعات آز آنِ رمضان نيست؟ مگر ضيافت خدا تمام عيار بر پا نميشود؟ ... اما نميدانم چه سّري است در رمضان، كه سحرهايش اينگونه غوغا ميكند. نميدانم چه سّري است در رمضان، كه سحرهايش پرده از ديدگان بيدار كنار ميزند تا نيافتنيها را به چشم ببينند و به گوش بشنوند... سحرهاي رمضان چشيدني است. عاشقانهترين كلمات، لطيفترين عبارات و مهربانهترين نجواها به بركت سحرهاي رمضان است كه آفريده ميشوند؛ و تنها كسي ميتواند زيبايي سحرهاي رمضان و جادوي ملكوتي آنها را دريابد كه جنس سحر را بشناسد و بداند آنچه را كه هر سحر اتفاق ميافتد... ? ? ? سحر هنگامة سوختن دلهاي بيقرار است؛ برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد و نخستين تجلي اين سوختن، آه و نالة سحري است؛ گرم ترانة چنگ صبوح نيست چه باك نواي من به سحر آه عذرخواه من است انگار بيهيچ قراردادي، همگان پذيرفتهاند كه بسياري از معماها به وقت سحر گشوده ميشود و بسياري از پرسشها در اين هنگام بايد پرسيده شوند؛ اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست منزل آن مه عاشق كش عيار كجاست همراه صميمي سحر، باد صبا است كه خود رازدار و رازداني ديگر است؛ صبا وقت سحر بويي ز زلف يار ميآورد
+ نوشته شده سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 14:6  توسط mahdi
|
رمضان بهترين بخشش خداوند
رمضان بهترين بخشش خداوند بعد از آن مقدمه مىفرمايد: يكى از بهترين بخششهاى خداوند سبحان، ماه مبارك رمضان و روزه در اين ماه است: «و انت جعلت من صفايا تلك الوظائف و خصائص تلك الفروض شهر رمضان... و قد اقام فينا هذا الشهر مقام حمد و صحبنا صحبة مبرور.» خدا، نعمتهاى فراوانى به ما دادى؛ يكى از آن برجستهترين نعمتها ماه مبارك رمضان است و يكى از بهترين فضيلتها روزه اين ماه است كه نصيب ما كردى. و هيچ زمانى به عظمت زمان ماه مبارك رمضان نيست، گذشته از آن كه شب قدر را در آن قرار دادى، اين ماه را ظرف نزول قرريم قرار دادى كه اين فيض دراين ماه نازل شده است، اگر كسى با قرآن باشد همراه قرآن بالا مىرود، و اين را بر ملت مسلمان منت نهادى، زيرا ديگر ملل در ماه مبارك رمضان روزه نمىگرفتند و اين نعمت را مخصوص مسلمين كردى و اين ماه مبارك در بين ما اقامت داشت و جاى حمد و ثنا بود؛ زيرا به همراه خودش رحمت آورد و رفيق بسيار خوبى براى ما بود. ما در صحبت با او به فضايل و نعمتهايى رسيديم. دوستى بود كه به همراهش رحمت و مغفرت و بركت آورد. اين كه رسول خدا - عليه آلاف التحية و الاء - درخطبه شعبانيه فرمود: «قد اقبل اليكم شهرالله بالبركة و الرحمة و المغفرة»؛ اين ماه، بركت و رحمت و مغفرت آورد؛ كسى كه رفيق اين ماه بود، بركت و رحمت و مغفرت اين ماه را هم دريافت مىكند. رمضان ماه منفعت «و اربحنا افضل ارباح العالمين»؛«ماه رمضان» برترين سودهاى جهانيان را به ما ارزانى داشت كه هيچ تاجرى درهيچ گوشه دنيا نبرده است. هيچ كسى در سراسر عالم به اندازه ما از اين ماه مبارك رمضان استفاده نكرد. اگرانسان يك مسافرى است كه سفر ابدي در ش دارد، ره توشه آن سفر ابدي را بايد همين چند روز تهيه كند و اگر درهاى آسمان به چهره مؤمن باز مىشود و اگر مؤمن مىتواند با وارستگى به باطن عالم راه پيدا كند و اگر بهترين فرصت ماه مبارك رمضان است؛ پس بهترين سود را ماه مبارك رمضان و اهلش دارند. ماه حسابراز «ابن طاووس» نقل شده است كه فرمود: عدهاى اول سالشان اول فروردين است يك نوجوان اول سال او اول فروردين است كه تلاش مىكند لباس نو در بر كند؛ درختها اول سالشان فروردين است كه لباسهاى نو و تازه در بر مىكنند؛ اول سال يك كشاورز اول پاييز است كه درآمد مزرعه را حساب مىكند؛ يك تاجرى كه كارگاه توليدى دارد، اول سال را در فرگرى تعيين مىكند؛ اما آنها كه اهل سير و سلوكاند، اول سالشان ماه مبارك رمضان است؛ حسابها را از ماه مبارك تا ماه مبارك بررسى مىكنند كه ماه مبارك رمضان گذشته، چه درجهاى داشته و امسال چه درجهاى دارند؟ چقدر مطلب فهميده و چقدر مسايل براى آنها حل شدهقدر در برابر گناه قدرت تمكين داشته و چقدر در برابر دشمن، قدرت تصميم دارند؟ ماه مبارك رمضان براى سالكان الى الله، ماه محاسبه است؛ لذا امام سجاد(ع) فرمود: هيچ كس در سراسر جهان به اندازه ما در اين ماه استفاده نكرد است؟
+ نوشته شده سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 13:56  توسط mahdi
|
در خـلوتگـه راز
صحنه هاي بهار زيباست. اگر با تو نظاره کنيم. معاشقه دنيا قشنگ است، اگر با عشق تو آغاز شود. مهرباني زيباست، اگر با نام تو مزّين گردد و لطافت گلبرگها زيباست، اگر دست لطيف تو بر آنها کشيده شود . تو رازِ سر به مُهر هزاران خلوت نشيني، که سالها به عشقت سر به سجده گذارده اند و من خاکسار وجودي که با همه لطفت،نمکدان سفره ات را شکسته ام. سرگشته بيدلي که روزي سفر آغاز کرد و امروز همچنان در اول راه مانده است . سوداي عشق هزار ساله و مکتوم تو، که به يادش، گلواژه هاي اشک، ازابرهاي ديده ام مي چکند و آوازه کوه و بيابانند، مرا بر سجّاده ريايي ام ميخ کوب ساخته و بر پاهايم زنجير عاشقي زده است . مولاي من ! مي دانم که معاصي نا نوشته ام را بي نوشته مي خواني و دردهاي ناگفته ام را بدون واگويه مي داني. مي دانم که تنها تکيه گاه زورق شکسته ام تو هـستي ! کاش روزي بيايد که بـلم نـجات تـو در ساحل گناه من، لنگر اندازد و مرا به درياي بندگيت فرا بخواند، تو نجات غريقم شوي و مرا از عمق مرداب گناهم بيرون بکشي، در بـلم خويش بيندازي و به سوي ساحل عاشقي خويش، رهنمونم شوي ! مولاي من ! سالهاست که دلِ غريب دردمندم، در پشت نقاب گناه پنهان است و شهامت فرياد ندارد و اينها که مي گويم حديث آرزوي در نيمه راه مانده اشک زلالي است که سالهاست در وادي مبهـم تعلّقات گم شده است. اينها همه، روايت بي خويشي ظلمت زده اي است که سالهاست، به اعتبار او مرا به خانه راه نداده اند و بي هدف و بي قيد در کوچه پس کوچه هاي هراسان گناه ، مي دّوم. سالهاست با پاي شکسته در کوره راه هاي صعب عشق کاذب، پوپه مي کنم. کوزه دلم مي شکند ..... مي گريم ..... مرا پاي رفتن به خانه نيست . مي دانم که براي رسيدن به خانه بايد سفال وجودم را تعمير کنم. ميدانم در سنگلاخ جادّه بي حرمَتي فرو رفته ام. آنقدر گستاخانه بر سجّاده مي ايستم که انگار با همين زبان، چند روز پيش، خانه کذب را جارو نکرده ام. آنقدر بي شرم دست به نيّت فرا مي برم که انگار همين چند لحظه قبل، دستانم به شکستن ساقه هاي شقايق، همّت نگمارده بود. آن قدر بي حيا، پاي، براي قيام راست مي کنم که انگار اين پاها همان گام هاي رونده به سوي مسجد ريا نبوده است . ام ليلا عرب اسدي
+ نوشته شده سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 13:53  توسط mahdi
|
آموزههاي عملي از ماه مبارک رمضان
آنچه كه من به مردم عزيزمان در اين خطبه عرض مىكنم، اين است كه بزرگترين درس ماه رمضان، خودسازى است. اوّلين و مهمترين قدمِ خودسازى هم اين است كه انسان به خود و به اخلاق و رفتار خود با نظر انتقادى نگاه كند؛ عيوب خود را با روشنى و دقّت ببيند و سعى در برطرف دن آنها داشته باشد. اين از عهده خود ما برمىآيد و اين تكليفى بر دوش ماست.به مردم عرض مىكنم: به هم رحم كنيد تا خداى متعال به شما رحم كند. كسانى كه دستشان باز است، دست تعدّى به سمت منافع و مصالح ديگران دراز نكنند. كسانى كه زرنگى و هوش و امكانات و قدرت و مسئوليت و توانايي هاى گوناگون فردى و اجتماعى دارند، از اين تواناييها در راهتعدّى به ديگران استفاده نكنند. خود را بنده خدا بدانيم؛ در مقابل بقيه بندگان خدا، خود را موظّف به همراهى، احسان، نيكى و رعايت انصاف بدانيم؛ آنگاه باران رحمت و فضل خدا بر سر ما خواهد باريد؛ ما را شستشو خواهد داد و بركات خود را بر ما نازل خواهد كرد. البته ان وظيفه همه است؛ ولى كسانى كه در جامعه تمكّن و قدرت و مقام و ثروت و نفوذ كلمهاى در ميان مردم دارند، بيش از ديگران در مقابل اين بار سنگين - بار خودسازى و محدود كردن قواى خود از تجاوز به ديگران - مسئولند. فرازي از بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در خطبههاى نماز عيد سعيد فطر25/ 9 /1380
+ نوشته شده سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:1  توسط mahdi
|
|
|