+ نوشته شده جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 9:9  توسط mahdi
|
خاطرات تاجالملوك، همسر رضاشاه
لیلی امیرارجمند میگفت: آدمها اگردرحضورهم معاشقه ومغازله و زناشوئی کنند لذتش دو صد چندان میشود. محمدرضا هم ازپس این زن برنمی آمد ودربرابراو تسلیم بود! فرح متاسفانه رعایت آبرو و پنهانکاری را نمیکرد وعمدا و عالما کاری میکرد که به محمدرضا لطمه بخورد. یک روزآقای صاحب اختیار که از زمان پدر خدا بیامرزش درکاخ بزرگ شده و پدرش هم خادم ما بود و با من صمیمیت داشت پیش من آمد ومن دیدم خیلی این پا و آن پا میکند و مثل این است که میخواهد چیزی بگوید ولی نمیتواند! بالاخره زیر زبانش را کشیدم و با ترس و لرز و خجالت و هزاراما و اگر و ببخشید و جایی نگوئید و اینگونه مقدمات گفت: قربانت گردم. آیا این درست است که شهبانوی مملکت دوست پسرداشته باشد و او را با خود به داخل کاخ بیآورد؟ البته ما میدانستیم که فرح با فریدون جوادی قاطی شده اما نه اینکه او را به کاخ بیاورد! خوب چکارمی توانستم بکنم؟ اگرمی خواستم به محمدرضا بگویم درست نبود و پسرم ناراحت میشد. این بود که خودم فرح را خواستم و به او نهیب زدم که زنیکه... خجالت نمیکشی این قبیل کارها را درجلوی چشم کارکنان دربار انجام میدهی؟ فرح گفت درست گفته اند شاه میبخشد، شیخ علیخان نمیبخشد! خود محمدرضا مرا آزاد گذاشته، آنوقت باید به تو حساب پس بدهم؟ من آزاد هستم و اختیار پایین تنه ام را دارم! خلاصه خیلیبیحیایی کرد و من هم بکلی با او قطع رابطه کردم و تا امروز که به خارج از کشورآمده ام بیشتراز5 سال است یک کلمه با اوحرف نزده ام. من شخصا لیلی جهان آرا (امیرارجمند) را درشلوغ کاریهای فرح مقصر میدانم. این زن یک افکارمخصوصی داشت که درهیچ آدمی نبود. مثلا میگفت آدمها اگردرحضورهم معاشقه ومغازله و زناشوئی کنند لذتش دو صد چندان میشود و خودش همیشه مجالس چندنفره راه میانداخت و گاهی که مرد کم میآوردند ازهمین خدمه دربارصدا میکردند و میبردند به داخل محفل خودشان! اعتقاد زن وشوهررا خلاف عادت انسان و یک عمل خرافی و نشانه عقب ماندگی میدانست ومی گفت وقتی مردها میتوانند چند زن و چند معشوقه داشته باشند چرا ما زنها نتوانیم؟! من ازاول با این زن مخالف بودم وخیلی به محمدرضا میگفتم که او را به کاخ راه ندهد اما نمیدانم چه دلیلی داشت (شاید به علت کمرویی ذاتی محمدرضا بود) که محمدرضا هم ازپس این زن برنمی آمد ودربرابر او تسلیم بود! محمدرضا تحت فشارآمریکائیها جمشید آموزگار را نخست وزیرکرد. زن جمشید آموزگار آلمانی بود و خود آموزگارهم تبعه آمریکا بود. یعنی اینکه هم تبعه ایران بود وهم تبعه آمریکا (دوملیتی) و پاسپورت آمریکائی هم داشت. ازآن قدیم که پست وزارت داشت هروقت پیش محمدرضا صحبت میشد سفارش آمریکا را میکرد و به محمدرضا میگفت انگلستان دیگردردنیا وزنه ای به حساب نمیرود وآمریکاییها آقای دنیا هستند. آموزگارمی گفت آمریکا مثل یک شیراست که شکارمی کند ومی خورد و انگلستان و فرانسه و آلمان هم شغالهای وکفتارهایی هستند که اطراف اوپرسه میزنند تا ازبازمانده غذایش بهره ای بگیرند واستخوانی نصیبشان شود! با محافل اقتصادی عمده دنیا هم ارتباطات صمیمانه داشت و اینطورکه محمد رضا میگفت صندوق بین المللی پول و بانک جهانی به محمدرضا توصیه کرده بودند برای بهبود وضع اقتصادی مملکت جمشید آموزگاررا که یک نفر اقتصاددان است درراس دولت قراربدهد. ازآن طرف هم کارتر رئیس جمهورشده بود و در مورد حقوق بشربه ایران فشار میآورد و محمدرضا با رعایت این مسایل بهتر دید جمشید آموزگار را که یک نفر آمریکائی ایرانی تبار به حساب میآمد در پست نخست وزیری بگمارد که مطابق قانون اساسی اول نفرمملکت بود. یادم هست وقتی کارتر رئیس جمهورشد همین آقای ژیسکاردستن رئیس جمهورفرانسه که اززمانهای قدیم، یعنی از آن موقعی که یک کارمند ساده وزارت خارجه فرانسه بود با ما آشنائی داشت به محمدرضا گفته بود مواظب این کارترباشید که یک بلا و مخاطره حتمی است! اصلا این دمکراتهای آمریکا ازقدیم الایام با ما بد بودند و شما دیدید که در زمان جان کندی هم اوضاع ایران را بهم ریختند. اشتباه نکنید ازبحث خودمان دورنیفتادم. حالا میخواهم برگردم به همان مسایل داخل کاخ ودربار. ازوقتی که آموزگارنخست وزیرشد هویدا شروع به تحریکات کرد تا هرطور که هست دولت آموزگار را تضعیف کند و نگذارد آموزگارخودش را نشان بدهد. سیزده سال تمام هویدا آدمهای خودش را داخل دستگاهای مختلف نفوذ داده بود وهمچنان در ادارات ودستگاههای مملکت صاحب اقتداربود. آموزگارهر روزمی آمد و از وضعیت موجود و مقاومتهایی که دربرابرش میشد گله و شکایت میکرد. دراینجا محمدرضا بزرگترین اشتباه عمرش را کرد و چون حوصله این قبیل گله گذاریها را نداشت به فرح ماموریت داد تا به مشکلات آموزگار رسیدگی کند. حقیقت این است که محمدرضا دربرابرهویدا یک نوع ملاحظاتی داشت و نمیخواست بطورجدی با او برخورد کند. فرح ازاین موقعیت جدید استفاده کرد و شروع به مداخلات جدی درامور مملکتی نمود و اعوان و انصارخودش را هم درتصمیم گیریهای عمده وارد کرد. حتی کاربه جایی رسید که به واشنگتن رفت و با کارترمذاکرات سیاسی نمود. ما آنقدربدبخت شده بودیم که رضا قطبی هم درکارهای مملکت مداخله میکرد. رفت وآمدهای فرح به واشنگتن ودوستی ورفاقتی که با روزالین کارتر زن رئیس جمهور بهم زده بود باعث شد خودش را درجایگاه شاه مملکت احساس کند ودراموری که اصلا به اومربوط نمیشد مداخله نماید. من از سال 1356 به محمدرضا هشداردادم که مادرجان مواظب زنت باش. حالا خدمت شما عرض میکنم که حتما بنویسید تا مردم بدانند فرح محمدرضا را وادار کرد او را نایب السلطنه کند. بهانه فرح این بود که اگراتفاقی برای محمدرضا بیفتد چون سن رضا (نوه عزیزم) قانونی نیست مملکت بدون پادشاه میماند. اما میخواست ادای انگلستان وهلند را دربیاورد وخودش به عنوان ملکه فرح پادشاه ایران بشود ومن حتی بعید نمیدانستم که محمدرضا را چیزخور کند وخودش شاه بشود. من گاهی اوقات یاد ایام سلطنت وشوکت شوهر مرحومم میافتادم که درآن موقع محیط کاخ سعدآباد وصاحبقرانیه وکاخ شهری، و کلا محیط خانواده سلطنتی حرمت داشت وهرکس وناکسی نمیتوانست وارد آن شود. یادم هست یکباررضا با چوب دستی دنبال ارنست پرون کرد و او را کتک زد! چرا؟ برای اینکه وارد محدوده کاخ اختصاصی رضا شده بود. حالا میدیدیم هرآدمبیسروپایی به صرف آنکه درپاریس همکلاسی و دوستان فرح بوده است و یا اینکه جز و فامیل دیبا است آزادانه وارد محیط کاخها و زندگی ما میشود! همین آقای کریم پاشا بهادری که من سخت مخالف او بودم توسط فرح حمایت میشد وفرح اورا آورده ومدتها رئیس دفتر و دستک خود کرده بود، چون کریم پاشا درپاریس همکلاسی فرح بوده است. هوشنگ نهاوندی هم ازاین قماش دوستان فرح بود. دهها وصدها نفر از این آدمها را فرح آورد وحمایت کرد وبه پست ونان وآب وثروت رساند. همین دخالتها باعث شد که کم کم پسرم (محمدرضا) خودش را درمحاصره یک مشت سوسولهای تازه از پاریس آمده ببیند. اینطورکه اشرف میگوید این پسره قرتی(رضا قطبی) نطق نوشته و داده محمدرضا در تلویزیون بخواند(پیام «صدای انقلاب شما را شنیدم») و همین نطق باعث سقوط محمدرضا شده! امیدوارم نوههای عزیزم ازاین صراحت لهجه من ناراحت نشوند.
+ نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 20:1  توسط mahdi
|
برگی از خاطرات مبارز انقلاب عزت ا.. شاهی
ما به عنوان انتظامات داخل و قاطی مردم بودیم و تا حد امکان جلو برخی تحرکات فرصت طلبانه و تبلیغات آنها را می گرفتیم. آنها همین که متوجه حضور ما در جمع می شدند ، بساط خود را جمع و جور می کردند. من در این ایام جریان ساز و در پی حرکتی خاص نبودم بلکه خود به دنبال کسانی چون صادق اسلامی و لاجوردی بودم، چرا که آنها را در خط آقای خمینی می دیدم. روز ورود آقای خمینی نیز من جزء انتظامات بودم. در همان ما متوجه شدیم که سید احمد آقا از پاریس سفارش کرده بود که انتظامات فرودگاه و حفاظت امام را به دست مجاهدین بدهند. ایشان اطلاعات و شناخت زیادی از اینها نداشت . گویا آقای مطهری وقتی از این جریان مطلع شده بود به پاریس تلفن زد، و موضوع را با آقای خمینی در میان گذاشت. ایشان هم گفته بود چنین کاری نکنید، خود شما مسئولیت را به عهده بگیرید ، کار مردمی باشد، گروه خاصی در این قضیه دخالت نداشته باشد. لذا کمیته استقبال از امام اجازه نداد که مجاهدین در مسئله ورود آقای خمینی خیلی دخالت کنند. مجاهدین قصد داشتند با به دست گرفتن چنین کاری، به نفع گروه خود تبلیغات راه بیندازند، و بگویند آقای خمینی کسی را نداشت، باز این ما بودیم که حمایتش کردیم و حفاظتش را به عهده گرفتیم. در همین گیر و دار شورای انقلاب صلاح دیده بود که کمیته ای برای استقبال از آقای خمینی تشکیل شود. شورای انقلاب به دستور امام شکل گرفته بودو آقایان بهشتی، ربانی شیرازی، مطهری، طالقانی، مهندس بازرگان، شیبانی، دکتر سحابی و ...، دوازده نفر(حالا کمتر یا بیشتر) اعضای آن بودند که ابتدا مخفیانه و بعد علنی جلسه تشکیل می دادند و پیرامون هدایت نهضت سیاست گذاری و تصمیم گیری می کردند. ستاد استقبال از آقای خمینی شامل آقایان بهشتی، صادق اسلامی، بادامچیان، عسگر اولادی، کچویی و ... بیشتر از طیف موتلفه و چند نفر هم از نهضت آزادی (بازرگان، صباغیان و توسلی ) بودند. من با یک یک اعضای این ستاد آشنا بودم ولی بیشتر از همه کچویی اصرار داشت که به عضویت این ستاد در بیایم، من هم مخالفت نکردم و به فعالیت خود با اینها ادامه دادم. روز موعود فرا رسید. از آنجا که ما جزء انتظامات بودیم و هر یک مأمور نظم و حفاظت قسمتی را به عهده داشتیم، من موفق نشدم که به فرودگاه بیایم. حوزه کاری ما بهشت زهرا بود و باید از در شرقی بهشت زهرا محافظت می کردیم که درگیری یا سوء قصدی پیش نیاید. در آن روزهای پر التهاب من خانه و کاشانه ای نداشتم و در خانه برادرم در خیابان اتابک ساکن بودم. روز 12 بهمن صبح زود راه افتادم و از اتابک تا بهشت زهرا پیاده رفتم و در قسمت شرقی بهشت زهرا مستقر شدم تا زمانی که آقای خمینی را با هلیکوپتر آوردند. ابتدا هلیکوپتر نتوانست بنشیند. خیلی شلوغ شد. دوباره آمد. من نیز محل استقرارم را ترک کردم و وارد بهشت زهرا شدم. قرار بود که آقای خمینی بعد از سخنرانی به مدرسه رفاه بروند، ولی حالا یا خسته بودند و نیاز به استراحت داشتند یا به هر دلیل دیگر به جای دیگری رفتند. ایشان یکی دو ساعت گم شدند و معلوم نبود که کجا هستند. بعد معلوم شد که ایشان تشریف برده اندبه منزل یکی از بستگان یا آشنایان خودشان ، استراحتی کرده بودند و بعد آمدند. اول قرار بود آقای خمینی در مدرسه رفاه مستقر شوند ولی بعد در مدرسه علوی استقرار یافتند. شاید به این دلیل که مدرسه علوی از امکانات بیشتری برخوردار بود. دو در داشت که یکی به خیابان ایران باز می شدو دیگری به کوچه شهید دیالمه و مردم برای دیدار با رهبرشان دچار مشکل نمی شدند. در مدتی که آقای خمینی در این مدرسه بودند، مردم فوج فوج به دیدار ایشان می آمدند، از یک در وارد شده از در د یگر خارج می شدند. اما به نظر من آقای خمینی به عمد و به قصد این مدرسه را انتخاب کردند، چرا که این مدرسه پایگاه انجمن حجتیه بود و این انجمن با حرکت سیاسی و انقلاب مخالفت داشت یا حداقل موافق نبود. آقای خمینی با این کارشان به آنها فهماندند که عمر این نوع موضع گیری ها سر آمده است. در مدرسه علوی آقای خمینی خود در کنار پنجره ای می ایستادند و به احساساسات مردم پاسخ می گفتند . دو – سه روز اول به اتفاق چند نفر دیگر نگهبان این پنجره بودیم و محافظت آن به عهده ما بود. پای پنجره می ایستادیم تا کسی بالا نرود،چرا که فاصله پنجره کم و حدود یک متر بود. آن روزها هوا سرد بود و من سرما خورده بودم ، و کلاه پشمی به سر می گذاشتم . یکبار ازدحام جمعیت آن قدر زیاد و شلوغ شد که کلاهم زیر دست و پای مردم افتاد و گم شد. به هرروی آن روزها و آن احساسات ، گریه ها و شوقها ؛ خاطرات شورانگیزش می گذشت و هر روز گروهی و جماعتی می آمدند. روزی را که دولت ، ساعت حکومت نظامی را افزایش داد، صادق اسلامی و لاجوردی گفتند باید سوار مینی بوسها شویم و به خیابانها برویم و داد بزنیم که حکومت نظامی باید بشکند و مردم به خیابانها بریزند. چنین کردیم. مردم هم که گوش به فرمان آقای خمینی بودند، چون سیلی به خیابانها سرازیر شدند و حکومت نظامی شکست.
+ نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:59  توسط mahdi
|
برگرفته از مقاله حسین شیدائیان / اشراق اندیشه شماره23 «امام خمینی (ره) و رویکرد به نهضت عاشورا» ابولفضل مهمان نواز
نهضت عظیم و حماسی عاشورا، میراث ماندگار فرهنگ غنی و انسان ساز تشیع است که در طول تاریخ با نگرشهای متفاوت و از جنبه های گوناگون این رویداد بزرگ ، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. در فضای سیاسی فرهنگی قبل از قیام امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی از دیدگاه نسبت به فلسفه نهضت عاشورا بیشتر به جنبه های اجر معنوی عزاداری امام حسین (ع) اشاره می کرد. در میان متفکران و صاحبان اندیشه و قلم هم مباحثی مطرح می شد که در نهایت به جنجال تبلیغاتی و غفلت از تبیین فلسفه اصلی قیام عاشورا منجر می گردد. قیام امام حسین (ع) از نگاه امام راحل یک حرکت هدفمند و برنامه ریزی شده در جهت احیای اسلام بود. از این رو امام با الهام از فرهنگ احیا گرانه عاشورایی و تشابه و مطابقت های سیاسی اجتماعی رژیم پهلوی با امویان و بهره گیری از دو عنصر تحرک آفرین دینی«تکلیف الهی» و در« امر به معروف و نهی از منکر» حماسه حسینی را معیار و اساس قیام و مبارزه خود با ستمگران قرار داد و روح سیاسی نهضت حسینی را احیا کرد. نگرش و اندیشه سیاسی دینی امام بر دین و نهضت عاشورا باعث شد تا نوع نگاه به مفهوم و کارکرد سیاست در میان مسلمانان و اندیشمندان اسلامی تغییر کند و شعار دینی و مذهبی را انگیزه ای از دین و سیاست بدانند . امام با تفسیر نوین از موازهای فرهنگ عاشورا و تأسی به سیره حسینی غبار بدعت و تحریف را از فرهنگ حماسه آفرین و انسان ساز و ستم سوز شیعه زدود و به برخی از دیدگاه ها و نظریه های ناثواب خط بطلان کشید. ایشان با تفسیر حدیث تباکی به تأثیرات سیاسی گری در جامعه اسلامی اشاره می کند (و امام ملت ایران را ملت «گریه سیاس » می نامد که این گریه نهال ایمان و جهاد را در قلوب مردم شکوفا می سازد و یک ملت حماسه ساز پدید می آورد) «مسأله تباکی نیست، مسأله سیاسی است»مجلس عزا نه برای این است که گریه بکنند برای سید الشهداء اجر ببرند، البته برای این هم هست بلکه مهم آن جنبه سیاسی است که ائمه ما در صدر اسلام نفشه اش را کشیده اند که تا آخر باشد» (امام رویدادهای حماسی و خونین و شکوه آفرین انقلاب اسلامی و دفاع مقدس را مصداقی روشن از حدیث «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» می دانست) و به حماسه آفرینان این حوادث را مکرر راد مردان عاشورایی و مخالفان و دشمنان انقلاب و مهاجمان و بعثی به میهن اسلامی را مکرر یزیدیان تفسیر می کردو به بیانی دیگر این حدیث را تصویر گر صحنه مقابله اسلام با کفر و رویارویی عدل و ظلم می دانست که باید روح حماسه همواره در جامعه شیعه زنده بماند. ایشان نهضت عاشورا را مناسب ترین الگو در تمام زمینه های سیاسی اجتماعی و فرهنگی می دانست که با نگرش نو به ابعاد نهضت حسینی و نقش مساجد و حسینیه ها و روحانیت اصیل و متعهد و مبارز، از مناسبت های اسلامی خصوصأ ایام محرم بهترین و بیشترین استفاده را در مبارزه با رزیم ستم شاهی نمود و انرژی متراکم و اثر بخش اما فراموش شده را در جهت احیای ارزشهای عاشورایی ساماندهی کرد. چهار راهپیمایی عظیم و گسترده مردم در روزهای عاشورا و تاسوعا و اربعین و بیست و هشتم صفر سال 57 یکی از مهمترین دستاوردهای رویکرد امام به نهضت عاشورا بود که سرنوشت انقلاب اسلامی ایران را رقم زد.
+ نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:50  توسط mahdi
|
جونم واسه تون بگه دیگه چی...؟! علي قناد زاده
حکومت 57 ساله خاندان پهلوی بر ایران، بدون تردید، از سیاه ترین مقاطع تاریخ معاصر کشورمان به شمار می آید و این حقیقت آنجا نمایان تر می شود که درباریان عصر پهلوی در خاطرات خود به توصیف سیاهی و تباعی آن می پردازند در این نوشته سعی شده است گوشه هایی از مفاسد مختلف دربار پهلوی به روایت درباریان آن از جنبه های مختلف اعم از مهمترین مفاسد سیاسی دربار مخصوصأ پهلوی استبداد دیکتاتوری بود که عمدتأ در شخص محمدرضا نمایان بود. عوامل متعددی در تبدیل محمدرضا به یک پادشاه مستبد موثر بوده اند که برخی از این عوامل ، در خاطرات درباریان انعکاس یافته است: الف) بی اعتقادی به مشورت: در این رابطه فریدون هویدا می گوید: شاه بدون نظر خواهی از مشاورانش یا حتی در میان گذراندن مسأله با مردم کشور، به صورتی یک جانبه تصمیم می گرفت و آن را به اجرا می گذاشت شاه نظرات و خواسته های خود را که طبعأ با مصالح کشورمغایرت داشت بر همه چیز ترجیح می داد و در حقیقت می توان گفت عقیده او بر این بود که شاه باید تصمیم بگیرد و بقیه اطاعت کنند ب) چاپلوسی و تملق درباریان: در این رابطه نیز به ترتیب مینو صمیمی، پرویز راجی و فریدون هویدا در خاطرات خود آورده اند: شاهنشاه درست مثل والا حضرت اشرف، خود را در وضعیتی قرار داده که به هیچ وجه نمی تواند از حقایق امور مطلع شود چون اطراف او را کسانی گرفته اند که فقط حرفهای باب میلش را تحویل او می دهند. ج) حسادت: فریدون هویدا در این زمینه می گوید: «شاه هرگز چشم نداشت کسی را ببیند که مورد توجه مردم قرار گرفته بود و به همین اساس ، حتی هنری کسینجر ، به عنوان صمیمی ترین دوست شاه او را خالقی مستبد توصیف می کرد» د) تمایل به قدرت مطلقه: مینو صمیمی در این زمینه می نویسد: حقیقت هم این است که شاه پس از گذشت مدتی طوری که خود من ضمن خدمت در دربار شاه متوجه شدم چنان اطمینانش را نسبت به همه از دست داد که هر چه پست و مقام کلیدی در سطح مملکت وجود داشت همه را به دست اعضای خانواده سلطنتی و یا دوستان و نزدیکانشان که با سیاستهای اربابانش به خصوص آمریکای ها روی خوش داشته ، سپرد. از دیگر زمینه های بروز و ظهور سیاستها و اقدامات ویرانگر دربار پهلوی، آزاد گذاشتن دست خاندان سلطنت در تمامی امور بود فریدون هویدا در این رابطه می گوید: یکی از مهمترین ضعف های شاه را باید در روابط او با خانواده و دوستانش جستجو کرد و نیز توجه داشت که رفتار و کردار اعضای خانواده سلطنت وی بی تأثیر نبوده است. چون این عده هر کاری که میل داشته انجام می دادند و شاه بدون اندیشیدن به پیامد اعمالشان همواره از خطاهای آنان چشم پوشی می کرد همانطور که گفته شد حاکمان سلسله پهلوی و به خصوص پهلوی دوم به واسطه بهره مندی از ثروت بی حساب و عدم پایبندی به اخلاقیات و حتی امور عرفی ، در انواع مختلف فساد چند فردی عوطه ور بوده اند که در آن جمله می توان به تنگاتنگی آن با مواد مخدر و خصوصأ تریاک اشاره کرد در این باره تاج الملوک پهلوی (همسر اول رضا شاه)می گوید: من در تهران که بودم به طور مرتب هر روز مقداری تریاک استعمال می کردم و یک گیلاس هم کیناک با غذای روزانه می خوردم. اما این برنامه چهل ساله من در خارج به هم ریخت خدمت شما عرض کنم که رضا شاه روزانه موقع رفتن به کاخ شهری چند شب تریاک استعمال می کرد و در بین بچه های رضا شاه ، غلامرضا و حمیدرضا ژیاکی حرفه ای شدند. طبیعی است که فرزندان و اعضای چنین خانواده ای در قاچاق مواد مخدر هم نقش عمده ای ایفا کنند. فریده دیبا(مادر فرح) در این خصوص چنین نگاشته است: دایی قاسم ، یک فروشنده عمده مواد مخدر بود و سال ها تریاک های متعلق به اشرف و غلامرضا پهلوی را توزیع می کرد. این خواهر و برادر هم قبل و هم بعد از ممنوعیت کشت تریاک در ایران صدها هکتار مزرعه خشخاش داشتند و جالب آنکه نیروهای ژاندارمری موظف بودند در عین مبارزه با کشف مواد مخدر توسط کشاورزان عادی از مزارعاین دو شاهزاده محافظت کنند. از دیگر فسادهای اخلاقی خاندان پهلوی می توان به قمار بازی اشرف خواهر شاه اشاره کرد. در این رابطه احسان نراق آشنایی بسیاری با خاندان و دربار پهلوی داشته در کتابی بنام از کاخ شاه تا زندان اوین چنین نقل می کند: یکروز بطور خصوصی با هویدا ناهار می خوردیم که تلفن اتاق زنگ زد. اشرف بود که از جنوب فرانسه تلفن می کرد. پس از آنکه محاوره ای کوتاه صورت گرفت و نخست وزیر گوشی را بجای خود گذاشت او را به شدت متغیر یافتم. فورأ متوجه شدم که قضیه پول است و دل به دریا زده و پرسیدم «یک باخت بزرگ در کازینو؟» «رئیس دولت از جایی در رفت و گویی منفجر شده باشد گفت: خانم مبلغ زیادی از من طلب می کنند، آن هم قبل از اینکه شب شود. تصور می کنم باز هم در قمار باخته است.» افزایش توسعه و رفاه اقتصادی از جمله محورهایی بود که رژیم پهلوی به شدت ادعای آن را داشت و به آن تظاهر می نمود و از جمله فشانه های کار آمدی و مشروعیت خود به حساب می آورد. با نگاهی اجمالی به گوشه هایی از مفاسد مالی اقتصادی درباریان و سیاستهای غلط اقتصادی رژیم پهلوی ، می توان بر دیدگاه کسانی که عصر محمد رضا شاه را دوران توسعه و رفاه اقتصادی جامعه ایرانی قلمداد می کردند خط بطلان کشید. فریده دیبا(مادر فرح) در خاطرات خود رفتارهای اقتصادی خانواده شاه را چنین خلاصه کرده است:« شاهپور غلامرضا به عنوان برادر شاه به ساختمان سازی مشغول بود و یا از خارج تلوزیون وارد می کرد. ما می دانستیم که شمس در امور بازرگانی و تجارت با جیب ثابت و جیب ایلقانیان دو سرمایه دار عمده یهودی مشارکت دارد. همچنین از دخالت های وسیع اقتصادی اشرف و فرزندش شهرام که طیف وسیعی از کارخانه داری تا کشت و زرع و کاباره داری و خانه سازی را در بر می گرفت مطلع بودیم. مسلمأ محمد رضا بیشتر از مادر جریان ریز این فعالیت ها قرار داشت اما دلیل برای ممانعت از آنها نمی دید. محمدرضا می گفت: رونق اقتصادی ایران سبب گردیده تا عامه مردم به امور پولساز و پر در آمد روی بیاورند، چرا باید برادران و خواهران من از این وضعیت جدید اقتصادی بهره مند نشوند؟ محمد رضا متوجه نبود که بسیاری از کارخانه دارها و سرمایه سالاران فقط به این دلیل سهامی را به برادران و خواهران او هدیه می کنند و یا پای آنها را به مشارکت در فعالیتهای اقتصادی خود می کشانند که آنها برادران و خواهران شاه و دارای نام فامیل پهلوی هستند . حضور غلامرضا، محمد رضا، عبدالرضا و یا احمدرضا پهلوی در هیأتی مدیره یک شرکتکافی بود که درهای بسته به روی آن شرکت یا بانک یا موسسه اقتصادی باز شود، یا کدام بانک دولتی جرأت داشت به شرکتی که والا حضرت اشرف در آن سهام دارد یا درصدی از آن متعلق به والا حضرت شمس پهلوی است وامهای کلان ندهد؟ از دیگر حوزه های مفاسد مالی عصر پهلوی ، به کارگیری سیاست های غلط و نا مناسب اقتصادی بود. اشرف پهلوی نیز در خصوص برنامه های غلط اقتصادی حکومت برادرش می نویسد ، از سال 1352 ، قیمت نفت از بشکه ای 3 دلار به 12 دلار افزایش پیدا کرد. این پول نو یافته نفت ، یک حس کاذب امنیت به وجود آورد و ما در کوتاه مدت همان نوع درجه رشد کردن را تجربه کردیم که همسایگان عرب ناگهان به ثروت رسیده ما با آن روبرو شده بودند. موسسات و ادارات دولتی بدون برنامه ریزی هماهنگ یا دقیق دراز مدت ، هرچه توانستند خرج کردند. بندرهای ما پر از کشتی های شد که هفته ها و ماهها در انتظار تخلیه بارر بودند. دولت در سال 1355 برای هزینه های اضافی این تأخیرها 400 میلیون دلار جریمه داد. در دوره ای از ثروت بی سابقه ، نه تنها تنگناها، بلکه کمبودها را نیز در اساسی ترین سطح تجربه کردیم. تأخیر و معطلی بنادر ما باعث کمبود در برخی کالاهای غذایی و مصرفی شده در این فضای ثروت فاحش و حتی بیش تر از آن مصرف فاحش ، شکاف میان فقیر و غنی عمیق تر و آشکار تر و برای دوام و بقای حکومت خطرناک تر می شد. تهران به آسمان خراشهای چندین میلیون دلاری ، محله های مسکونی با کاخ ها و ویلاهای میلیونرهای جدید و بولوارهای وسیع پر از اتومبیل های لوکس آراسته شد. با این همه ، علاوه بر تهیدستان شهری که در زاغه ها زندگی می کردند و همه اعضای خانواده توی یک یا دو اتاق چیده بودند و گاهی هم برق و آب شرب نداشته ، هنوز شمار عظیمی از مردم ما نیز در روستاهای کوهستانی در جاهای پرت و دسترس ناپذیر ، روزگار می گذراندند.
+ نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:48  توسط mahdi
|
داستان این است رسم هم عهدی؟! وحيد كريم نژاد
اینجا کجاست . چه بوی خوب و شامه نوازی، چه سکوت آرامش بخشی ، با اینکه همهمه و زمزمه های زیادی می شنوم ولی گویی اصلأ صدایی نیست. آهسته آهسته قدم برداشتم. پاهایم می لرزید. می ترسیدم، جای غریبی بود ولی یک حسن زیبا، یک ندای روح بخش مرا به جلو می خواند، در و دیوار با من حرف می زدند، تشویقم می کردند به حرکت، هر از گاهی می ایستادم، فکر می کردم، دلهره داشتم، انتهای این دالان به کجا می رسد، نه اینکه آنجا ترسناک باشد، ولی نداشتن اینکه اینجا کجاست مانع حرکت سریع من می شد و همچنان دیوارها و همه ذرات موجود در فضا مرا خطاب قرار می دادندکه برو، آن طرف تر خبرهای خوبی است. ولی مگر به پایان می رسید، هر چه می رفتی گویی هیچ نرفته ای. تا اینکه از دور یک نور سبز و دل نشین، همه دلهره ها و ترسهایم را به کناری نهاد، و من در اوج غربت احساس آشنایی می کردم، یک آشنایی غریب ، تا بحال در اوج امنیت ترسیده ای؟ تا بحال شده جایی را که اصلأ نرفته ای آنقدر بشناسی که گویی وطن تو است؟ دالان به یک سالن عظیم ختم می شد و در آستانه در پیرمردی ایستاده بودکه به من خوش آمد گفت . چهره اش غریب بود ولی انگار سالها استکه می شناسمش . محاسن سفید و خوش فرم داشت. با اینکه سنش زیاد بود، هیبتش لرزه بر اندامم انداخت، بدنم می لرزید ولی آنقدر دوستش داشتم که می خواستم خود را در آغوشش بیفکنم و یک حس به من می گفت: این پیرمرد با تمام جلال و جبروتی که داردمهربانترین آدم دنیا است. نمی توانستم چشم از او بردارم و او همچنان مرا به ورود دعوت می کرد. به خود آمدم داخل را که نگاه کردم، متوجه شدم که آن همه نجوا و زمزمه که سکوت محض را نوید می داد، از کجا بود. جمعیت کثیری از آدمها با همان هیبت پیرمردی که اول بار دیدم ، با همان سیمای نورانی و چهره هایی غریب اما آشنا. اصلأ نتوانستم بنشینم، مات و مبهوت تک تک چهره ها شدم. و آنها همه متوجه یک نقطه بودند. منبری از نور ، وصفش مشکل بود. هر چه زیبایی تا بحال دیده ای در نظر بیاور همه اش بالای منبر تشسته بود. نور بود و نور . وادی معاشقه بود. هر کس چیزی می گفت و آن منشأ نور می شنید و گهگاه سخن می گفت. سخن که چه عرض کنم، هر کلامی که از آن لب و دهان بیرون می آمد، با دلم بازی می کرد. انگار این صدا را بارها شنیده بودم. همین طور که چشمم به منبر بود، از لا به لای جمعیت قدم بر می داشتم و به سمت جلو حرکت می کردم. از خود بی خود شده بودم ، هیچ صدایی نمی شنیدم، فقط نگاه می کردم. این هاله نور کیست؟! این صدای دلنشین را کجا شنیده ام؟! در همین افکار بودم که صدایی از گوشه سالن مرا بسوی خویش متوجه کرد. مرتضی ! مرتضی! دنبال صدا گشتم ، در میان جمعیت یک چهره کاملأ آشنا ، چشمهای مرا بخودش دوخت. از تعجب خشکم زده بود! باورم نمی شد. سید حسین بود. همان دوست و یار همیشگی. سال 62 با هم از مسجد محل به جبهه اعزام شدیم. از دوران کودکی می شناسمش، از همان زمان که به دبستان شیخ هادی رفتم با هم روی یک نیمکت درس خواندیم. تا سال 62 که به جبهه رفتیم. «اطلاعات عملیات» یک موتور داشتیم و هر روز با هم می رفتیم ، شناسایی. معروف بودیم دو قلوهای گردان. ولی سید حسین که در یکی از همان شناسایی ها شهید شده بود. یادم است که او رانندگی می کرد و من ترکش نشسته بودم. از یک مسیری که در دید دشمن بودبا سرعت عبور می کردیم . هر دو دیدیم که یک گلوله خمپاره به سمت مان می آید. سید شروع کرد به گفتن شهادتین و من یاد پدر و مادم آفتادم که اگر بروم چه می شود و چه کسی کمک حالشان می شود. خمپاره کنار ما عمل کرد و سید شهید شد و من تنها سهمی که داشتم، از دست دادن یک لنگ پای ناقابل و یک عمر حسرت کشیدن که چرا نگران بندگانی بودم که خدایی دارند از رگ گردنشان به ایشان نزدیکتر. به سرعت به سمتش رفتم. قبل از اینکه او را در آغوش بگیرم، امر به سکوت کرد و گفت: کنارم بنشین. تازه یادم آمد، کجا هستم. باز هم آن صدای زیبا و آن چهره نورانی. سوال کردم: سید ! آن منشأ نور کیست که اینگونه دلربایی می کند. گفت: مگر اربابت را نمی شناسی؟ ! او مولا و سرورمان، حسین ابن علی (ع) است. تمام بدنم ناگهان سرد شد، بغض تمام وجودم را گرفته بود. دست و پایم می لرزید. اشک بر پهنای صورتم جاری شد. آری، ارباب بی کفن، حسین(ع) بود. همو که عمری است عزادار خون پاکش هستیم. بی اختیار از جا بلند شدم. خواستم به سمتش بروم ، می خواستم مثل خاک بر پای منبرش بیفتم و ناله کنان، غربت و مظلومیتش را فریاد بزنم، ولی دستان حسین مانع حرکت من شد. به من گفت: بنشین و گوش کن . سوال کردم که آن پیرمرد که در آستانه در ایستاده کیست؟ گفت: مگر کربلا نرفته ای ؟! تنها کسی که در کربلا به هنگام ورود و خروج از حرم ابا عبدالله باید زیارتش کنی کیست؟! با بغض گفتم: حبیب ابن مظاهر !؟ خدایا! اینجا کجاست؟! من اینجا چه می کنم!؟ سید گفت : جای همه بچه های لشکر خالی است. هر شب جمعه در محضر اربابمان محفلی داریم. هر کس سخنی می گویدو همه از کنار هم بودن لذت می بریم. خوب نگاه کن؟ پیر و مرشدمان را نمی بینی که دو زانو کنار منبر نشسته است؟! خمینی کبیر را ببین که هر چه عاشقانه چشم در چشمان اربابش دوخته است. از شادی در پوست خود نمی گنجیدم. مرا چه به اینجا. آن هم غل و زنجیر علقه های دنیایی؟! این کوله بار سنگین بی خدایی ها؟! چگونه است که من اینجا در میان جمع یاران و در آستان جانان نشسته ام . گفتم: سید جان! می خواهم چند سوال از مولایم بپرسم. گفت آرام برخیز و اجازه بگیر و سوال کن. لحظه سختی بود، من، مرتضی ایمانی، همان جوان شرور دوران جنگ، همان که کم کم رنگ و بوی دنیا گرفته، در محضر بزرگترین مرد تاریخ، همو که جام بلا سر کشید و بلاکش همه عالم شد! ایستاده امو می خواهم با او سخن بگویم. لال شده بودم، زبان در کامم نمی چرخید. عرض کردم: یابن زهرا(س) ! می دانی که هرچه دارم از شما ولی نعمتان عالم دارم! می دانی که چقدر به شما ، خاندان پاکتان و مادر بزرگتان ارادت دارم، حقیرم ولی در مجالس شما آنچنان که در توانم بود سنگ تمام گذاشتم، تمام عشقم حضور در مجالس روضه شما است که روضه جنت است و بهشت شداد را می ماند. همین طور که سخن می گفتم، چشم در چشم مولا داشتم . لبخندش مایه آرامش من بود، لبخندی که به تمام دنیا نمی دهم. احساس کردم از من راضی است و چه سعادتی بالاتر از این که چون اویی از تو راضی باشد. عرض کردم: مولای من! روزگار سختی داریم! بهترین دوستانمان ، جلوی چشمان ما پرپر شدند. همانها که با هم، عهد اخوت بستیم و قسم خوردیم که از یکدیگر جدا نمی شویم تا کنار حوض کوثر دست در دستان پدر بزرگوارتان بدهیم. مایه مباهات و فخر ما در نیا ، خمینی کبیر نیز ما را تنها گذاشت و رفت. ما ماندیم و مردمی که کمتر قدرمان را شناختند ، نیرنگ و مکر دشمنان داخلی و خارجی از یک طرف و هرز رفتن نیروی جوانی، جوانانمان از طرف دیگر پیرمان کرد. چرا؟! چرا از این همه خوبی و زیبایی جاماندن از قافله عشق شما نصیب ما شد؟! چرا سوختن و ساختن؟! مولایم لبخندی زد، سکوت همه جا را فرا گرفته بود. همه منتظر بودند تا کلام نورانی اش را بشنوند. ولی انگار گوش من سر شار از صداهای ناهنجار بود و لیاقت شنیدن کلام حضرت را از زبان ایشان نداشت . از میان جمعیت یکی از بچه های گردان کمیل که در کربلای چهار، بدن زخمی اش را خودم به عقب برگردانم در حالیکه خیلی از رستم عصبانی بود ایستاد و از قول حضرت به من گفت: بعد از جهاد اصغر، نصیب شما جهاد اکبر شد که فیض و برکاتش بیشتر از جهاد اصغر است . بعد از ما شما چه کردید؟! عرق شرم از پیشانی ام جاری شد. سرم را پایین انداختم و توان بلند کردن آن را نداشتم و آن شیعه بزرگ ادامه داد. بعد از رفتن ما ، شما با قطره قطره کردن خون ما چه کردید؟! این است رسم هم عهدی؟! این دخترکان که در شهر شما در کوچه هایی که بنام تک تک ما نام گذاری شده راه می روند و الال مزینه هستند، نوامیس من و شمایند؟! این چه بلایی است که بر سر بیت المال آورده اید ؟! اینگونه با ما عهد بسته اید که پاسدار خون شما هستیم؟! برو به همه آنهایی که ارزشهایی را که ما جانمان را برای حفظ آنها فدا کردیم، یا مال خواستها و امیال پلید نفسشان می کنند ، بگو که مدیون خون سید الشهداء هستند مدیون همه خونهای پاک شهدای اسلام تا قیام یوم الدین هستند، از آن روزنامه نگاری که فقط یک تیتر انتخاب می کند، تا آن کسانی که رانت خواری می کنند و حقوق مسلمین را زیر پا می گذارند، از آن کارمندی که در انجام امور مسلمین کوتاهی می کند تا آن لباس فروشی که جوان ما را به مد گرایی کشانده ، همه مدیون قطره قطره خون شهدای کربلا هستید. که اگر حسین فاطمه با همه خانواده اش به قتله گاه رفت برای احیاء دین جدش رسول الله بوده و شما خلاف خواسته و رضای حضرتش اقدام کردید. درنگ جایز نبود، تک تک کلماتش دلم را خون می کرد، به حالت اعتراض به آن شیعه بزرگوار عرض کردم: شما ما را تنها گذاشته اید، با آن همه فتنه و خدعه و حالا این چنین آماج کلام دردناک شما هستیم. سخنم را قطع کرد و گفت: چه کسی گفته که شما را تنها گذاشته ایم!؟ فکر می کنید غیر از دعای خون خدا، نظر خاص امام شهدا و برادران شهیدتان یار و یاور دیگری داشته اید؟ ما هر روز و هر لحظه نظاره گر اعمال شما هستیم و برایتان دعا می کنیم و اگر نبود تدبیر اهل بیت در کار شما، مطمئن باشید پیش از اینها تمام دستاوردهای ما به باد می رفت. ما نیز غصه دار می شدیم . ما نیز از دوری شما در خفائیم و روزی نیست که برایتان آرزوی شهادت نکنیم. ولی به حال و روز ما در این دنیا نگاه نکن، درست است که در محضر دوست می نشینیم و ساعات خوشی داریم ولی اگر از تک تک شهدا سوال کنی آرزویشان این است که یک بار دیگر فرصت پیدا کنند که لباس عزای حضرت را بپوشند و در مجالس روضه ایشان شرکت نمایند. از شدت خیسی بالشم ناگهان از خواب پریدم . خدایا! این چه خوابی بود که در شب اول ماه محرم دیدم. نزدیک اذان صبح بود. برخاستم. وضو ساختم. از داخل گنجه پیراهن مشکی را در آوردم . مفاتیح را باز کردم و رو به قبله زیارت ارباب عشق را خواندم و خوشحال بودم که هستم و می توانم پیراهن مشکی بپوشم با این تفاوت که باید حرمت این لباس را نیز حفظ کنم. انی سلم لمن سالمکم و حرب لمن حاربکم
+ نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:47  توسط mahdi
|
در برابر اندیشه ایدئولوژی ستیز دوران معاصراندیشه الهی امام خمینی( ره)حسن رحیم پور ازغدی
دستاوردهای انقلاب امام که نشات گرفته از اندیشه و بینش عمیق ایشان بودعمدتا چه مواردی است؟من بعضی از ارکان اندیشه امام را که اصلا فصلهای جدیدی در مطالعات دین و انقلاب ، جدا جدا و متصل باهم ایجاد کرد، عرض می کنم : 1- امام در تعریف جدیدی که از مشروعیت دینی و مردمی ارائه کرد، روشن ساخت که هر دو سوال افلاطونی «چه کسی باید حکومت کند؟» - که رکن مشروعیت محسوب می شد - و همچنین سوالی که آقایان معتقدند سوال جدیدی است ولی ما معتقدیم که این سوال ، قدیمی و ریشه دار است و آن این که «چگونه باید حکومت کرد؟»، به یک اندازه مهم بوده ، قابل تفکیک از هم نیستند و در تئوری حکومتی او، هر دو سوال و همین طور بحث رابطه خردورزی و دینداری پاسخ گرفت . 2- کسانی گمان می کردند و البته هنوز هم می گویند که روشنفکری در یک دوره ای ، خرافه زدایی از دین را به عنوان هدف اعلام می کرد، اما در یک دوره دیگری که ما اکنون با آن درگیر و گرفتار هستیم ، در واقع روشنفکری می خواهد از دین ، عقلانیت زدایی کند، یعنی بگوید که دین اصلا یک پدیده عقلانی و عقلایی نیست و نباید له و علیه آن استدلال کرد؛ به عبارت دیگر آمدن دین همان و رفتن عقل ، همان . امام نشان داد که چگونه دین برای برانگیختن عقل بشر، عقلها را تحریک کرده ، سازمان داده و فعال می کند؛ همچنین جمع عاقل بودن و متشرع بودن و این که چگونه شریعت و عقلانیت کاملا باهم منسجم و در یک راستا هستند، از معادلات بزرگی بود که امام آن را در انقلاب حل کرد و البته پیام جدیدی هم بود و اصلا عقلانیت در تعریفی که اسلام و تشیع دارد، معقوله ای جدا از شریعت و دیانت نیست. 3- همین طور امام مساله حق حاکمیت الهی با مفهوم آرائ مردم ، حقوق آنها، رضایت عامه ، جمهوریت و اسلامیت و انتصاب و انتخاب را حل کرد و نشان داد چگونه می توان جمهوریت را در چارچوب اسلام معنا کرده و انتخاباتی صد در صد دمکراتیک در راستای اهداف شریعت و در چارچوب یک انتصاب عام الهی مطرح نمود. 4- معادله دیگری که امام برای عصر جدید حل کرد، مساله رابطه دین و ملیت بود. امام مفهوم «امت دینی» را مطرح کرد که در برابر آن ممکن است کسانی مفهوم «دولت - ملت» را علم کنند. امام بدون آن که با افتخارات ملی در هیچ جایی درگیر شود و اهانتی به هیچ نوع ملیتی داشته باشد، نشان داد که چگونه می توان همه ملیتها و نژادها را در ذیل مفهوم «امت دینی» به رسمیت شناخت . در واقع امام با آن مفهومی از ناسیونالیزم و ملی گرایی مخالفت می کرد که ضدانسانی بود؛ فلذا می توان گفت که امام با سیم خاردار کشیدن بین انسان ها به بهانه نژاد و ملیت مبارزه کرد. 5- ابتکار دیگر ، حل مساله جمع اصول گرایی و تکثرگرایی بود ، یعنی امام یک تکثرگرایی محدود ، ضابطه مند و مشروط ، کاملا در چارچوب اصول گرایی دینی اعمال کرد؛ این که چگونه بتوان رقابت و مباحثه داشت و در عین حال ، در ذیل گفتمان اصلی پیش رفت ، بدون این که تمامی مسائل را تحت عنوان قرائت بازی زیر سوال ببریم . در جاهایی که نصوص صریح وجود دارد ، امکان بیش از یک قرائت درست وجود ندارد و بحث ، بحث محکمات است ، ولی در سایر مواردمتشابهات و موارد اختلافی که جای اجتهاد در آنها وجود دارد، امام کاملا باب تکثر و قرائت را در ذیل قرائت اصلی (تکثر قرائت با متد درست) باز کرد؛ البته امام به گره گشایی و حل مشکلات دیگری هم پرداخت که به خاطر کمی وقت نمی توان در اینجا به آنها پرداخت .
+ نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:47  توسط mahdi
|
براي آن مردان تاريخ آفرين آن بهاري سالها و ...! سيد امين درخشان
آن روز که ملت ما بزرگ شد و توانست حقیقت وجودی خویش را به رخ جهانیان بکشد، آن روز که توانست طاغوت ظلم و ذلت و تحقیر را در هم شکند، آن روز که توانست مشتی محکم بر دهان متکبران عالم بکوبد، آن روز که توانست به ندای هل من ناصر حسین زمان ، خمینی روح خدا پاسخ گوید، همان روز بود که فجر آفرید و فجر آفرین شد. آری همه می دانند و باید بدانند آنهایی که توانستند این «معجزه عظیم تاریخ» را بیافرینند، آنهایی نبودند که نه غم دین داشتند و نه غم نان، آنهایی که در تجملات و راحت طلبی ها غرق شده بودند، آنهایی بودند که عافیت طلب باشند، و آنهایی نبودند که بخواهند سیاست بازی و دغل بازی کنند. بلکه ... آن مردم تاریخ آفرین ، کسانی بودند که بی آلایشی، ساده زیستی، دین مداری، هوشیاری، ولایت مداری و پا برهنگی به لحاظ علق نداشتن صرف به تعلقات دنیا ، صفات برجسته آنها بود. مردمی که همیشه و همه جا در صحنه بودند و بارها امید نا امید دشمنان را تبدیل به یأس کرده اند. مردمی که فقط بخاطر دست بیعتی که با ولی زمان خویش داده اند ، همه مشکلات، تهدیدها، تحریم ها، گرانی ها و فشارها را تحمل کرده اند و می کنند. و شاید بخاطر همین روحیه ایستادگی و آزادگی ملت ایران است که امام امت فرمود: من یک موی این کوخ نشینان را به همه دنیای کاخ نشینان نمی فروشم (نزدیک به مضمون) و امروز در دهه فجر1385 همچنان ملت استوار ایران ایستاده است ، پشت سر ولی زمان خامنه ای قهرمان ایستاده است. امروز هم دشمنان زبون و حقیر این ملت و این انقلاب دست از خناسی ها بر نداشته است، تحریم اقتصادی ، تهدید نظامی و تحریک قومیتی هم و هم نتوانسته است عزم این ملت را سست کند. و اگر بار دیگر به ویژگی ملت مقاوم ایران امروز نگاه می کنیم می بینیم که در صف اول مقاومت و ایستادگی که دنباله طولانی نیز دارد، مردم بی آلایش ، ساده زیست ، دین مدار و مستضعفین قرار دارند. نه آنهایی که در گذر زمان و با سوء استفاده از برکات انقلاب به نان و نوایی رسیدند و ظرفیت وجودشان پر شد و بدبختانه و ذلیلانه کوخشان را به کاخ ها تبدیل کردند و هنوز فکر می کنند می توانند. «فجر آفرین» باشند، اما زهی خیال باطل . باری، حال که واضح است چه کسانی به این انقلاب و خون شهیدان تا روز قیامت وفادار هستند و ذره ای در زندگی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی خویش لغزش نخواهند داشت و آن قاطبه ملت ایران است، وظیفه حکومت به معنای عام خود در قبال آنها چیست؟ جز اینکه همیشه و همه جا این قاطبه ملت باشد که در اولویت ها قرار بگیرد نه اشخاص ، احزاب نور چشمی ها و گردن کلفت ها. و چه زیبا رهبر معظم انقلاب فرمود که: بزرگترین مبارزه با آمریکا خدمت به مردم است و امیدواریم اکنون که عدالت شعار محوری دولت مهر ورزی است خود را در عمل نیز نشان بدهد. ان شاءا..
+ نوشته شده سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 19:45  توسط mahdi
|
دوست من هيچ جز انسان نبود(( برای همدردی با ملت ایران اتاق خود را سرد نگه می دارم)) |
|