|
.بازخوانی واقعه 16 آذر 1332 دانشگاه تهران برای ما جوانهای نسل امروز، تصویر سربازان خشمگین در برابر جوان دانشجو، تصویری بسیار دور از ذهن است. ما نمیتوانیم فكرش را بكنیم كه سربازی به حكم بالادست، با جوانی هم سن و سال خودش به زبان اسلحه سخن بگوید. ما صبح به دانشگاه میآییم، سركلاس میرویم، ظهر غذای سلف سرویس را میخوریم، بعدازظهر هم اگر فراغتی باشد، سینمایی و شب، مشقهایمان را مینویسیم؛ چه 16 آذر باشد و چه نباشد. موضوع دغدغههای ما با دغدغههای دانشجویان آن سالها هم همان اندازه فاصله دارد كه تصاویر ذهنیمان از سربازان اسلحه بهدست. نیت «این سه قطره خون»، شاید این بوده كه خاكستر فراموشی را از ذهن ناعادل روزگار و ردپای گذر سالیان را از خاطره فراموشكار نسل ما بتكانند. 2 روز پس از كودتا، شاه فراری از رم برای مردم پیام میفرستد كه «سرلشكر زاهدی در ترمیم خرابیها و اصلاحات لازم سریعا اقدام خواهد كرد» و وعده میكند كه «یك زندگی دموكراسی برای قاطبه ملت فراهم خواهد كرد». شاه بلافاصله از فرار مفتضحانهاش – كه سفیر آمریكا آن را «هجرت عارفانه» خوانده برمیگردد تا وعدهاش را عملی كند؛ چنانچه در اولین دیدارش با سفیر آمریكا ملاقات میكند و میگوید: «من تاج و تختم را از بركت خداوند، ملتم، ارتشم و شما دارم» و در جواب سفیر – كه از مصدق و فاطمی میپرسد- برآشفته فریاد میكشد: «دكتر فاطمی را اعدام میكنم». زاهدی پیر اما از شاه جوان مكارتر است. او میداند كه نباید علنا با نهضت ملی مخالفت كرد؛ پس در اولین مصاحبه مطبوعاتیاش از مصدق و كاشانی به نیكی یاد میكند و وعده میدهد كه «قیام ملت ایران برای گرفتن حقوق خود در نفت جنوب محترم است و دولت بر اجرای قانون ملیكردن نفت پافشاری دارد». در سرمقالههای سفارشی – كه مستقیماً از دفتر نخستوزیری به مطبوعات میآید – هم نوشته میشود: «چیزی عوض نشده است. به علت اشتباه مصدق در میداندادن به كمونیستها، مملكت در خطر بود. مصدق را مردم سرنگون كردند و یكی از وزیران سابق او را بركار گذاشتند تا با آرامی و متانت قانون ملیكردن نفت را اجرا كند و مملكت را از قحطی و بیكاری و كمونیسم نجات دهد». بقرار است همهچیز در خطر كمونیستها خلاصه شود. وزرای مصدق همگی احترام و تكریم میشوند و هركدامشان كه دوست داشته باشند، حتی پست و سمتی هم میگیرند؛ تنها با فاطمی – كه علیه شاه و سفیر آمریكا سخن گفته – قرار نیست مدارا شود. هر روز اخباری از دستگیری تودهایها منتشر میشود و سقف «حظیرة القدس» - مركز اجتماع بهائیان – كلنگ میخورد. وقتی نقاب میافتد در همین روزها زاهدی به اتفاق جماعتی از خبرنگاران و عكاسان به خانه آیتالله كاشانی هجوم میبرد. كنار او مینشیند و تملق میگوید؛ یكریز و مدام. عكاسان عكس میگیرند و فرداروز در جراید چاپ میكنند اما آیتالله پیر با این بازیها آشناست. یك هفته بعد اعلامیهای به امضای سید ابوالقاسم كاشانی در سراسر تهران و بعد در شهرهای دیگر پخش میشود؛ «ای مردم مسلمان ایران! نباید فرصت بدهیم كه باز استعمار بساطش را در این مملكت پهن كند و بازهم همان سیهروزگاریها تجدید شود؛ نگذارید، خاموش ننشینید. اگر دهان مرا هم دوختند شما از جانب خودتان و از جانب این بنده حقیر فریاد بكشید». نقاب دولت كودتا خیلی زود میافتد. بازاریان تهران اعتراض میكنند اما تظاهراتشان سركوب میشود؛ جمع كثیری به زندان میروند و سقف بازار كلنگ میخورد. دولت اطلاعیه میدهد كه مصدق دیونی معادل 18میلیارد ریال برای ایران باقی گذاشته است. 2 شبكه وابسته به حزب توده كشف و متلاشی میشوند. سیدحسن امامی – امام جمعه درباری– دعا به جان آریامهر را كه «مملكت را از شر كمونیستهای بیدین نجات دادند» فراموش نمیكند. در روزهای پایانی تابستان سرد 32، وقتی زاهدی اعلام میكند «مصدق در 2 مورد محاكمه خواهد شد؛ یكی بهخاطر عملیات خلافی كه در زمان نخستوزیری مرتكب شده است و دیگری به اتهام توطئه برضد حكومت قانونی و رژیم مملكت»، تظاهراتهای پراكنده مردم به نیروهای دولت كودتا فرصتی دوباره میدهد تا به ضرب باتون و سرنیزه، وعده «یك زندگی دموكراتیك» شاه را به ملت یادآوری كنند. هشتم مهرماه، سخنگوی دولت خبر میدهد: «دولت فعلی مصمم است باتوجه به قانون ملیشدن صنعت نفت و دقت در قوانین موضوعه مملكتی، به هر وسیله كه شده است نفت ایران را به بازارهای جهانی بفرستد». و 20 روز بعد آنتونی ایدن – وزیر خارجه انگلیس – اینطور جواب میدهد: «انگلستان بار دیگر دست دوستی به سوی ایران دراز میكند و برای تجدید مناسبات سیاسی، همه نوع آمادگی دارد». مردم، بهت زده و حیران خبرها را میشنوند و دلشان برای خیلی چیزها میسوزد. حكومت نظامی در سرتاسر خوزستان، فارس، اصفهان و گیلان برای 3 ماه دیگر تمدید میشود و نهضت مقاومت ملی كمكم فعالیت زیرزمینیاش را آغاز میكند.
روز عزا میرسد
روابط ایران و آمریكا به سرعت گسترش مییابد و در 17 آبان، محاكمه جادویی مصدق آغاز میشود. ایران، خاموش نگاه میكند. شاه در مقابل مصدق یكی از بدنامترین جلادهایش را نشانده است؛ تیمسار آزموده را؛ یكی از بدنامترین روبهروی یكی از خوشنامترین. آزموده، رگهای گردن قوی میكند، چشم میدراند و عربده میكشد و مصدق، پیرانه میخندد و فقط از دادگاه اجازه میگیرد تا دفاعیاتاش را به خرج خودش چاپ كند؛ به یادگار برای آیندگان. اعلامیه تازه آیتالله كاشانی چاپ و پخش میشود. او «به همه چیز این مملكت» اعتراض دارد. بازار تهران تعطیل میشود. تظاهرات جز كشتهشدن 2نفر، مجروحشدن عدهای كثیر و تبعید چند نفر از تجار سرشناس به جزیره خارك، حاصلی ندارد. وضع تبریز هم بهتر از این نیست؛ یكروزه كف خیابانهای اصلی شهر به رنگ خون میشود. سوم آذرماه، دنیس رایت – كاردار سفارت انگلیس– بیسروصدا وارد تهران میشود. اعلام میشود كه ریچارد نیكسون – معاونرئیسجمهوری آمریكا – از طرف آیزنهاور به ایران میآید تا آنچه را كه آیزنهاور «نتایج پیروزی سیاسی امیدبخشی كه در ایران نصیب قوای طرفدار تثبیت اوضاع و آزادی شده» میخواند، مشاهده كند. و بالاخره در چهاردهم آذر، بیانیه مشترك ایران و انگلیس منتشر میشود. 2 دولت ضمن وعده آنكه به زودی سفیر كبیرهایشان به كشورهای دیگر اعزام شوند، اعلام میكنند كه «در نزدیكترین موقعی كه مورد توافق طرفین باشد»، درباره «حل اختلاف مربوط به نفت» مذاكره خواهند كرد. شامگاه، آیتالله كاشانی كه تازه از حبس درآمده، مصاحبه مطبوعاتی برپا میكند؛ «من با قاطعیت اعلام میكنم كه ملت شریف ایران هرگز تن به این ذلت نمیدهند و آن روز كه دولت ایران اعلام تجدید رابطه با انگلیس را بكند، روز عزای ملی است و مردم باید نوار سیاه بر سینههایشان نصب كنند». این بیسروپاها دوشنبه 16 آذر 32، در دانشگاه تهران دانشجویانی كه نوار مشكی به بازو بسته و آمدهاند تا مثل 2 روز گذشته تظاهرات راه بیندازند، با محاصره دانشگاه از سوی نظامیان روبهرو میشوند. آنها نمیدانند كه شاه به نیروهایش دستور داده است كه «این بیسروپاها را درست و حسابی ادب كنید». آنها نمیدانند كه شاه به وزیر دربارش -اسدالله علم – گفته است «نمیدانم چرا در این دانشگاهها خرابكار از همهجا بیشتر است؟». آنها خیلی چیزهای دیگر را هم نمیدانند؛ آنها فقط میدانند كه در چنین وضعیتی نباید سروصدا كرد، پس با آرامش و احتیاط سر كلاس میروند. سربازها كه خودشان را «دسته جانباز» میخوانند، همچنان در محوطه دانشگاه میگردند. كلاسهای ساعت اول تمام میشود. نظامیها كه دیگر حوصلهشان تمام شده، به داخل دانشكدههای داروسازی، علوم و حقوق هجوم میبرند. دستگیرشدگان را به جلوی دانشگاه هنر میبرند و آنجا بازجویی میكنند؛ میخواهند بدانند چه كسی در روزهای قبل شعار داده. بین بازداشتشدگان چند نفری از استادان دانشگاه هم هستند كه به جای دانشجو بازداشت شدهاند. زنگ ساعت دوم كلاسها میخورد. دانشجویان سر كلاس میروند اما در یكی از كلاسهای درس دانشكده فنی اتفاق عجیبی میافتد. دكتر شمس ملكآرا دارد نقشهبرداری درس میدهد كه در كوبیده میشود. مستخدم دانشكده هراسان وارد میشود و چیزی در گوش استاد میگوید. دكتر ملكآرا میگوید :«نه، نمیشود. بگویید پیش رئیس دانشكده بروند». مستخدم میرود و اینبار با سربازی مسلسلبهدست برمیگردد. دخترها كه ردیف اول نشستهاند، جیغ میكشند و به آخر كلاس میدوند. سرباز 2 نفر از دانشجوها را نشان میدهد و تهدیدشان میكند كه همراهش بروند. مدام میگوید؛ «به ما میخندید، هان؟». دكتر ملكآرا سریع به دفتر مهندس خلیلی – رئیس دانشكده - میرود تا ماجرا را اطلاع بدهد. مهندس خلیلی و معاونش – دكتر عابدی – تصمیم میگیرند زنگ تعطیلی كلاسها را بزنند و از دانشجوها بخواهند كه سریعتر دانشگاه را ترك كنند. زنگ تعطیلی كلاسها به جای 12همیشگی، ساعت 10:15 میخورد. دانشجوهای حیرتكرده از كلاسها به كریدور ورودی میآیند كه با هجوم سربازها از در اصلی روبهرو میشوند. دانشجوها به سمت راهروهای جنوبی فرار میكنند. از آن طرف هم دستهای سرباز میآید. دانشجوها نمیدانند چه كار كنند. یكی صدا میزند «دست نظامیان از دانشگاه كوتاه!» و سربازها انگار كه منتظر همین بودهاند، به طرف دانشجوها شلیك میكنند؛ آنطور كه دكتر عابدی تعریف میكند، تا سالها بعد، جای 68 گلوله بر دیوارهای دانشكده باقی میماند. مصطفی چمران هم میگوید كه خودش را درون كلاسی پرت كرده وگرنه او هم در كنار رفیقش – احمد قندچی – تیر میخورده. صدای گلولهها كه نشست، كمكم صدای ناله مجروحان بلند شد. تعداد مجروحان را خود رژیم شاه 65 نفر اعلام كرد. مصطفی چمران تعریف میكند كه گلولهها رادیاتورهای شوفاژ كریدور اصلی را تركانده بودند و اصلیترین تصویری كه از آن روز در یادش مانده، صدای بههمآمیخته ناله مجروحان و شرشر آب بوده. این وضعیت تا 2 ساعت ادامه داشت. 2 ساعت بعد سربازها رفتند و مجروحان و كشتهشدگان را هم با خودشان بردند. هنوز كسی نمیدانست چند نفر كشته شدهاند. مصطفی چمران تعریف میكند آنها قایم شده بودند و تا غروب جرأت نكردند بیرون بروند. غروب هم با عوضكردن لباسهایشان با لباس باغبانها و كارگرهای دانشگاه از آنجا بیرون رفتند. خبر كشتهشدن دانشجوها به سرعت در شهر پیچید. دولت، شبانه روزنامههایی كه این خبر را در صفحاتشان منتشر كرده بودند، از چاپخانه بیرون كشید. روز 17 آذر، فقط روزنامه «اطلاعات» منتشر شد كه آن هم گزارشاش از حوادث دانشگاه اینطور بود كه گروهی از دانشجویان وابسته به حزب توده قصد جنجال در دانشگاه را داشتهاند و سربازان بنا به خواهش رئیس دانشگاه، به آنجا میروند و با حمله دانشجوها كه میخواستهاند سلاحهایشان را بگیرند، مواجه میشوند. و دیگر از كریدور نرفت 3 دانشجوی شهید – قندچی، بزرگنیا و شریعترضوی – را خود دولت مخفیانه دفن كرد. نمایندهای از دربار به خانوادههای آنها اطلاع داد كه شاه به جبران خون فرزندانشان 200 هزار تومان به آنها پرداخت میكند، مشروط بر آنكه هیچ برنامه ختمی برای فرزندانشان نگیرند. خانوادهها قبول نكردند. 19 آذر – سوم شهدای دانشگاه – درحالی كه دانشجوها برای رفتن به سر خاك رفقایشان در امامزاده عبدالله با مأموران نظامی مواجه بودند، نیكسون بیسروصدا به دانشكده حقوق دانشگاه تهران رفت و در همان دانشگاهی كه هنوز خون دانشجویان از در و دیوارش پاك نشده بود، دكترای افتخاری حقوق گرفت. دانشجوها تا چهلم شهدا اعتصاب كردند و سر كلاسهایشان نرفتند. رئیس دانشكده فنی – مهندس عبدالحسین خلیلی- كه از طرفداران شاه بود ، بعد از این ماجرا شد ضدرژیم. او تا آخر عمرش، دیگر از كریدور اصلی دانشكده فنی رد نشد. سه قطره خون
چهرههای اصلی آذر خونین دانشگاه، 3 یار دبستانی بودند كه بدون اینكه با هم رفاقت ویژهای داشته باشند، یك ماه پیش از حادثه با هم عكسی دستهجمعی انداخته بودند. مصطفی بزرگنیا، در آن روزها 19ساله بود و دانشجوی سال اول. او كوچكترین شهید بود؛ از اراك آمده بود و كمتر كسی میشناختش و برای همین، جسدش خیلی دیر شناسایی شد. احمد قندچی - 20ساله - اهل خانیآباد تهران بود و رفیق مصطفی چمران و بچه شلوغ دانشكده. قندچی هم به خاطر اینكه از زمان گلوله خوردن تا شهادتش فاصلهای طولانی بود و بیشتر دانشجویان حاضر در صحنه، نالههایش را شنیدند معروف شد و هم به خاطر اینكه خانوادهاش در مراسم هفتم و چهلم شهدا، بیشتر از بقیه فعال بودند. مهدی شریعت رضوی، دیگر شهید این روز، از مشهد آمده بود. 22 سال داشت و چون یك سالی را قبلا در دانشسرای عالی تربیت دبیر درس خوانده بود، تازه سال دوم مكانیك را میگذراند. برادر او، غلامرضا شریعت رضوی آن موقع دانشجوی پزشكی همین دانشگاه بود. او در كتاب خاطرات خود با نام «خاطرات یك پزشك عوضی»، شرح تأثربرانگیزی آورده است از اینكه چطور خود را به بیمارستان شماره2 ارتش رسانده و در كسوت یك پزشك موفق شده از سد سربازان بگذرد و به داخل بیمارستان برود و آنجا از همكارانش سراغ برادرش را بگیرد. آنطور كه در گزارش پزشكی قانونی از این حادثه آمده، مصطفی بزرگنیا گلوله خورده بود؛ گلوله قلبش را پاره كرده و بازوی راستش را خرد كرده بود. قندچی به شكمش گلوله خورده بود و اگر به موقع به بیمارستان میرسید، زنده میماند. شریعت رضوی اما به خاطر زخم سرنیزهای كه رگهای رانش را پاره كرده بود، شهید شد. از همین گزارش معلوم است كه سربازها تعمدا این 3 تن را هدف قرار داده بودند.این 3 یار، حالا در گورستان امامزاده عبدالله در كنار هم و در پای عكسهایی كه آنها را در جوانی ابدی نشان میدهد، هستند.
+ نوشته شده جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 13:13  توسط mahdi
|
نگاهی آسیب شناسانه به برنامه های مناسبتی صدا و سیما
جایگاه دین در رسانه
ملی کجاست؟
مهدی عجم
صدا وسیما به عنوان بزرگترین و فراگیر ترین رسانه و دستگاه فرهنگی کشور که به تعبیری اکثریت قریب به اتفاق اقشار مردم از عارف تا عامی را تحت پوشش امواج خویش دارد ،چه نگاهی به مقوله دین دارد؟شان و جایگاه دینداری در محصولات و تولیدات این سازمان عریض و طویل در کجاست و اسلام ناب در این دانشگاه بزرگ در چه جایگاهی به سر می برد؟این مقال در پی نگاهی آسیب شناسانه به این مقوله مهم یعنی جایگاه دین در رسانه ملی است دین به عنوان برنامه ای برای سعادت بشری از سوی حضرت حق به واسطه ارسال رسل و انزال کتب قرار داده شده است و رسانه به عنوان بستری برای انتقال مفاهیم و آموزه های دینی با هدف اصلاح و تربیت انسانها می تواند به عنوان ابزاری نیرومند قرار گیرد به این شرط که از هر دو مقوله شناخت کافی و وافی از سوی تهیه کنندگان ،نویسندگان و کارگردانان صورت گرفته باشد بدیهی است شناخت سطحی و نازل از معارف اسلام ناب از سوی بهترین برنامه سازان رسانه ملی کار را به تولید آثار کم محتوا و حتی گمراه کننده مانند برخی سریال های مناسبتی و عدم تسلط بر الزامات کار رسانه ای از سوی متدین و متعهد ترین برنامه سازان محصول را به عرضه برخی آثار مستند مناسبتی خواهد کشانید بهر حال در حوزه نظری مهمترین ایرادات وارد بر محصولات دینی سازمان را می توان در موارد ذیل دسته بندی کرد: اولين مورد در حوزه نظري اين است كه يك شناخت جامع كه ما دين را به عنوان يك بسته ی به هم پيوسته منظم داشته باشيم، وجود ندارد. تمام نگاهها يك بعدي و حداكثر 2 بعدي است. در يك برنامه، دين را براساس سليقه برنامهساز به يك فضاي مرده و خمود و كسل كننده تبديل ميكنند و دين معناي عزا پيدا ميكند. در برنامه ديگر دین فقط حماسه شده، در فضاي ديگر دين مبدل ميگردد به عرفان يا فقر. اين نگاه كه بگوييم دين همه ی اينهاست، وجود ندارد يا خيلي كم وجود دارد. 2) اين نگاه كه مناسبتها يا ايام ا... فرصتهايي هستند كه ميتوان دين را بهتر شناخت،اصلا وجود ندارد. نگاهي كه مناسبتهاي ديني مثل اعياد و مناسبتهاي مذهبي را قطعات يك پازل در نظر بگيرد. يعني بيننده ی سيما يا شنونده ی صدا، اگر اين مناسبتها را از ابتدا تا انتها تعقيب كند ، در نهايت به يك تصوير شفاف از دين برسد. اصلا چنين نگاه پازلي وجود ندارد. قطعات پراكندهاي كه هر كدام مطابق سليقه تهيه كنندهها ميخواهد گوشهاي را بچسباند. هنر رسانه اين است كه از مناسبت ها استفاده كند و تكهها را چنان كنار هم بچيند كه از اول فروردين تا 29 اسفند يك دايره المعارف از دين ارائه شود... ، اما سخن این است که اگر هم تصويري نسبي از دين ارائه می شود، باید جامع باشد. 3) از منابع و كارشناسان معتبربسیار کم استفاده نميشود.. گويا سازمان فقط چند نفر كارشناس داردو تعداد كارشناسان ثابت است. در برخي از برنامهها هم كه نقش كارشناس كم رنگ ميشود و به نويسنده ی متن يا محقق تغيير مييابد، اصلا بحث كارشناسي از بين ميرود.و . بسياري از برنامههاي مناسبتي صدا و سيما پشتوانه منابع دقيق و موثق ندارد 4) عوام زدگي، دانشگاه نبودن صدا و سيما از اينجا معلوم ميشود. دانشگاه، نهادي است كه نظر و ايده عوام را اصلاح کرده و ارتقا ميدهد. صدا و سيما چنين داعيهاي ندارد، كاملاً مقلد عوام است و هر چه عاميانهتر باشد، محبوبيت بيشتر ميشود. شاهد مدعا این که سازمان صدا و سيما، يك بخش نظر خواهي تلفنی دارد؛ . مخاطب محوري يعني هر چه بيشتر تماس گرفته شود. اين يك راه پي بردن به آرا و نظرات مخاطبان است اما همه مكانيسم، اين نيست. يك وقت شخصی به عنوان متخصص رسانه نظر ميدهد و گاهي هم يك بچه 15 ساله تماس گرفته و نظر ميدهد. نبايد هر دو اینها ارزش يك رأي داشته باشد. اين عوام زدگي، رايج شده است. 5) بعضي از برنامه سازان اصلاً اعتقادی به اين برنامهها ندارند. كساني ميتوانند برنامه ی مذهبی ارائه دهند كه آن را باور داشته باشند .نه اینکه صرفا به شکل سازمانی سر از برنامه سازی در آورده باشند باور قلبی هنرمند اثر بسیار کلیدی و حایز اهمیت است 6) بحث نگاه مناسبتي كه خودش يك آفت است. مناسبتي يعني مثلاً ميگويند فردا شهادت امام جواد (ع) است. تا قبل از اذان مغرب موسيقي شاد پخش می شود، همين كه كنداكتور ميآيد، بعد از اذان مغرب و عشاء لباس سياه ميپوشند و موسيقي سنگين ميگذارند و مجري آمده و ميگويد شهادت امام باقر (ع) تسليت باد و از اتاق فرمان ميگويند شهادت امام جواد (ع) است! مگر فرقي ميكند؟ از برنامههاي مناسبتهاي ديني يك قفس ساختهاند كه منتظرند تهيه كنندهها آن را بشكنند. اين برنامه تا فرداي آن روز ادامه دارد، همين كه اذان مغرب و عشاي روز بعد گفته شد، باز آهنگ شاد پخش ميكنند. گويا اين مناسبت ديني، محدود به همين روز است و ميرود تا مناسبت بعدي، بدون توجه به اين كه دين در همه زندگي جاري است و به مناسبت بستگي ندارد و برنامه ی مناسبتی فرصتی است كه دین دقيقتر بررسي شود. مثل اين كه قرآن همهاش محترم است، اما جاهايي از آن را قرمز كنند، براي اين كه بيشتر توجه كنيم. اين نوع نگاه منقطع به مفاهيم ديني، دين را مناسبتي ميكند. 7) تناقض ساختاري و محتوايي برنامهها. مثلاً در برنامه ای از زهد سخن می رود، بعد يك پيام بازرگاني پخش می شود براي بانك فلان که ميگويد سعادت شما در پول بیشتر است يا در برنامهاي ديگر ميگويند هر كس تعريف بهتري از زهد كند، فلان تعداد سکه طلابه او ميدهيم! 8) نبود خلاقيت،.. اگر اين خلاقيت نباشد، برنامه مناسبتي ميشود يك ميز گرد با يك مشت شمع و گل و پروانه و پخش نوحه و عزاداري . روزهاي شاد هم، شوهاي تركي با حذف آهنگهاي بد و ناجور پخش ميكنند. همين امسال در شهادت امام جواد (ع) پخش شد و مينوشتند تولد امام جواد (ع) مبارك كه كسي فكر نكند تلويزيونش روی آنتن ماهواره رفته است ! نكته دیگر اين كه پخش سخنراني و درسهاي علما از تلويزيون يا راديو برنامه سازي نيست. برنامه سازي تعريف ديگري دارد. وقتي تلويزيون يا راديو، سخنراني پخش ميكند، كار آمپلي فايررا انجام ميدهد نه كار يك رسانه. يك سؤال جدي از مسولین رسانه ملی این است که تفاوت راديو معارف و سيماي قرآن چيست؟ چون وقتي تصوير شبكه معارف را ببنديد، هيچ چيز از دست نميدهيد. پس يك خرج بيهوده است 9). در حوزه چينش: نا متعادل بودن كنداكتور و شبكه. در تمام شبانه روز، يك تعادل منطق و مشخصي متناسب با ذائقه مخاطب وجود نداشته است، اگر چه از سال گذشته تا امسال كارهايي در جهت بهبود صورت گرفته است. هم پوشاني و تكراري بودن كارشناسان، مداحان، بخش فيلمهاي سينمايي كه دائما در مناسبتها بيننده را آزار ميدهد. 10). عدم اطلاع رساني منسجم و به موقع به مخاطبين به شكلهاي مختلف. خيلي از مخاطبين نميدانند برنامههاي خوب چه زماني پخش ميشود. 11) در حوزه ی محتوا، نداشتن راهبرد كلان معين و مشخص در رسانه. نداشتن راهبرد در اجزاي مختلف در شبكه اعم از گروههاي برنامه ساز و ديگر واحدها مانند پخش، تأمين برنامه، توليد. كم توجهي به هويت و اهداف شبكهها در برنامههاي مناسبتي ديني. خيلي مهم است كه كسي شبكه 4 يا 1 را ميبيند، يا جام جم يا قرآن را ميبيند، بايد راضي شود به اين كه آن شبكه را انتخاب كرده است. در حوزه ساختار، مشكل آن چنان جدي است كه ساختارهاي برنامههاي شبكهها مثلاً سخنراني، مداحي، گفتگو، ارتباط زنده، همه و همه تقريباً يك شكلاند. 12) عدم نظارت كافي به محتواي كلي برنامههاي هر شبكه. بعضي برنامهها ترويج خرافات ميكنند، بعضي اغراق ميكنند. 13) نابساماني تناسب برنامههاي غير مستقيم و مستقيم هر شبكه در مناسبتها.مدیران نميدانيد كدام موضوع در قالب غير مستقيم جواب ميدهد و كدام موضوع در قالب مستقيم. اين كه در حوزه مستقيم گويي در ورطه تكرار افتادهاند، به اين دليل است كه در اين حوزه تأمل جدي نشده است . گروههاي معارف شبكههاي مختلف سيما در مناسبتهاي ديني سهم اندكي دارند. به طور مثال غير تخصصي شدن محتواي برنامهها به دليل اين است كه مجري، برنامه ساز گروههاي ديگر نيز است. ماخذ: سخنرانی دکتر کوشکی در همایش نقد صدا و سیما دانشگاه امام صادق سال 85
+ نوشته شده جمعه دوم آذر 1386ساعت 20:54  توسط mahdi
|
|
|