تبليغاتX
سپیده

سلام به وبلاگ سپیده خوش آمدید                                                                                                                                                          در انتظار نظرات سبز شما هستم

 

دو كلام با مير حسين

آقای میرحسین! فیلم تبلیغاتی تان را دیدم. دست مجید مجیدی درد نکند. طعنه نمی زنم. به ارادتی که به او داشتم افزود. هرچند حمایت های او و امثال او از نامزدهای انتخاباتی را هیچ وقت نپسندیده ام، اما این بار او کار هنری اش را کرده بود. آن هم برای ارزش هایی که به آن معتقد است؛ نهج البلاغه، امام، انقلاب، خدمتگزاری، شهدا، مردم، پاکی و صداقت و ... دقیقاً همان چیزهایی که مردم به خاطرش به نامزدهای مورد علاقه شان رأی می دهند. من، هم مجیدی را به خاطر هنرآفرینی اش می ستایم و هم مردم را به خاطر این دغدغه همیشگی مشترک و پاکشان؛ هرچند خیلی وقت ها در تشخیص مصادیقش به بیراهه می روند.

آقای میرحسین! نه من و نه شما جزو آن مردم ساده دلی نیستیم که کلی گویی و شعار و فیلم تبلیغاتی بخواهد رأی مان را بزند. به تبلیغات شما طعنه نمی زنم؛ ماهیت تبلیغات فعلاً همه اش همین است و نامزدهای دیگر هم ناچارند در نیم ساعت مستند، همین روش را برگزینند. فقط بحثم این است که من حق دارم با تمام اثرگذاری حسی فیلم، به پرسش هایی بازگردم که همیشه در ذهنم بوده اند و همچنان بی پاسخ مانده اند.

آقای میرحسین! نخست وزیر محبوب دهه شصت! من تو را منافق نمی دانم اما از یک چیز کم کم دارم می ترسم؛ این که ناخواسته ابزار دست دیگران بشوی. بگذار حرفم را با همان سؤال تکراری آغاز کنم: آمدی جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟

گفته ای این سال ها احساس خطر نکرده بودم. باور کنم هنوز به همان خمینی معتقدی اما شانزده سال برنامه های توسعه موجب احساس خطرت نشده بود؟ نمی گویم چرا زمان خاتمی احساس خطر نکردی؛ چون ظاهراً به دوران او افتخار هم می کنی. اما اقلاً بگو زمان هاشمی کجا بودی؟ باور کنم که از آن زمان تا به الآن، هاشمی برادرت بود و تو با مسیری که او می پیمود موافق بودی؟

اصلاً بیا سخت نگیریم. آدمیزاد حق دارد سکوت کند. اصلاً آدمیزاد حق دارد قهر کند. البته سیره علوی این نبوده؛ و نه تو علی تر از علی بوده ای و نه مسئولان نظام ابوبکر و عمر. علی هم با تمام ظلم هایی که در حقش شد قهر نکرد و در خانه ننشست. در عین حال آدمیزاد حق دارد علی نباشد. اما حق ندارد یکهو سر از یک قهر طولانی بردارد و بگوید این سال ها تریبون نداشته ام و از رسانه محروم بوده ام.

آقای میرحسین عزیز! از تریبون محروم بودی؟ باور کنم؟ چقدر کوشیدی تریبونی به دست آوری و نشد؟ چقدر تلاش کردی حرف بزنی و سانسور شدی؟ باور کنم که این بیست سال هر کس و ناکسی توانست حرف بزند و فقط تو تریبون پیدا نکردی؟ این همه آدم که این همه سال حرفشان را زدند، در صفحه اول روزنامه ها جا نگرفتند اما به قدری که سخن گفتند، حرفشان را پیش بردند. اسم ببرم؟ حشمت الله طبرزدی!، مسعود ده نمکی، عماد افروغ، احمد توکلی، حسن عباسی، دوست عزیزت سید محمد خاتمی وقتی داشت رقابت انتخاباتی می کرد،... باز هم اسم ببرم؟! باور کنم حتی امتیاز یک روزنامه را نتوانستی بگیری؟ قبول! باور کنم حتی در یک پایگاه اینترنتی نمی توانستی حرفت را بزنی؟ از سایت بازتاب کمتر بودی که نهایتاً دو سه بار فیلتر شد و با این حال حرف زدنش را ادامه داد؟ یک کلام، بگو مصلحتم را در سکوت دیدم. بگو انگیزه حرف زدن نداشتم. بگو حوصله نداشتم چنگ در چنگ دیگران بیندازم تا سهم خودم از حق سخن گفتن را بدست بیاورم. چرا بهانه تریبون می آوری عزیز من؟

دوم دبیرستان بودم. با بچه های مدرسه آمده بودیم اردو؛ تهران و قم و شمال. توی حرم امام، بچه های مدرسه دیده بودندت و دورت جمع شده بودند تا گفتگویی با نخست وزیر تاریخ انقلابشان بکنند. حسابش را بکن؛ نسل ما علی القاعده نباید تو را درست می شناخت. نسل ما نسل سیاست زده سیاست گریزی بود که از سیاست جز دوم خرداد را نمی فهمید. اما بچه های مدرسه ما مثلاً مفتخر بودند به این که تاریخ انقلاب تا قبل از دوم خرداد را هم می دانند و یک سر و گردن نسبت به بقیه همسالانشان بیشتر به تاریخ انقلابشان دلبستگی و وابستگی دارند. من آن لحظه نبودم. بچه ها می گفتند تا رسیدیم به میرحسین، سراسیمه دست به سرمان کرد. گفت «دور من جمع نشوید...». حسابی توی ذوق ها خورده بود اما خب این را گذاشتیم پای این که حتی به این اندازه هم نمی خواهی خودت را مطرح کنی. هنوز هم همین گمان خوب را درباره ات دارم. اما این رفتار انزواطلبانه -که من می گویم کم کم به قهر کردن یا اقلاً ناز آوردن آمیخته شد- رفتار سالهای سالِ تو بود.

آقای میرحسین عزیز! هنوز به خاطر این که به اسلام و انقلاب و امام معتقدی عزیزت می دانم و می دانم این حرف برای مخالفان افراطی تو قابل قبول نیست. من با دیدن عکس های مبتذل فارس نیوز احساس خطر نمی کنم و تو را به خاطر داشتن هوادارانی از بین جوانانی که هم تیپ من نیستند سرزنش نمی کنم. آن ها معلول شرایط سال های گذشته اند و نه علت آن. آن ها هم ساده دلانی هستند که جزو همین مردمند. من مثل مخالفان افراطی تو -که آن ها هم معلول همین شرایط سابقند- معتقد نیستم آمدن تو به نابودی نظام و پایمالی خون شهدا منجر خواهد شد. آخر این انقلاب و این مردم و این راه شهدا و این رهبری، خیلی قوی تر از آن هستند که آمدن تو بخواهد به خطرشان بیندازد. (بله، دارم طعنه می زنم، اما نه به ضعف تو؛ بلکه به احساس خطری که تو از حضور احمدی نژاد می کنی!). بله، من فقط حیفم می آید و بحمدالله از تو نمی ترسم. حتی آمدن خاتمی غیرمستقیم به نفع این انقلاب شد؛ باعث شد حزب اللهی ها بیدار شوند، نخبه های انقلابی رو بیایند و جریان اصولگرایی اصلاح طلب -که احمدی نژاد یکی از نمایندگانش است- برای مقابله با وضع پیش آمده ظهور کند. تو از خاتمی کم خطرتری. و من چقدر حیفم می آید که چرا کسی مثل تو بخواهد با افتخار به خاتمی راه امام را زنده کند! آقای میرحسین عزیز، به من حق بده وقتی تو را منافق نمی دانم، ساده دلت بشمارم. چطور باور کنم احمدی نژاد را برای انقلاب خطرناک تر از خاتمی می بینی؟

نه که نتوانم تحلیل کنم. کاملاً می فهمم با چه سیستم فکری ای می شود این طور تحلیل کرد. و همین نگرانم می کند. بدجور داری یکی به میخ و یکی به نعل می زنی. افاضات پروفسور زهرا رهنورد را باور کنم که شیرین عبادی را مایه عزت بخشی ایران می داند یا ادعاهای تو را درباره احیای خط امام؟ شعارهای حقوق بشری ات -با همان رنگ و لعاب غربی- را باور کنم یا استنادت به امام و نهج البلاغه را؟ بله می دانم؛ اسلام و انقلاب خودشان مظهر تام و تمام حراست از حقوق بشرند! همان ادبیاتی که سال ها اصلاح طلب نماها با آن سر ملت را شیره مالیدند. هیچ یادم نمی رود آن روزی را که ناصر آملی -هوادار فعلی شما در مناظرات انتخاباتی مشهد- برای انتخابات اخیر شوراها آمده بود در یک جمع دانش آموزی و برای اثبات ادعاهای مدرنش، جمله ای از مطهری را می خواند با این مضمون که «آموزه های لیبرالیستی در بطن اسلام نهفته است» و دانش آموز جماعت بیچاره هم بی خبر از محکم و متشابه سخنان مطهری و غافل از معنای لغوی و اصطلاحی لیبرالیسم، مبهوت مانده بودند که این حرف یعنی چه؟! یادم نمی رود بعد از همان جلسه جناب آملی با افتخار فرمودند مقلد آیت الله منتظری هستند!

می بینی! باز دارم حاشیه می روم. باز دارم خودت را با هوادارانت یکی می کنم. لابد به خودت حق می دهی که به ما حق ندهی که حساب تو و هوادارانت را یکی کنیم. اما نه؛ من به تو چنین حقی نمی دهم! من که میرحسین موسوی نیستم هم می دانم که عرصه سیاست، عرصه این گونه تبری جستن ها نیست؛ شما که لابد خوب تر می فهمی. نمی شود بگویی فلان کس و بهمان گروه خودشان از من حمایت کرده اند و مواضعشان ربطی به من ندارد. اصلاً چرا آن ها باید از تو حمایت کنند؟ و تو چرا نباید تکلیف اذهان پرسشگر را با یک موضعگیری دقیق، زودتر مشخص کنی؟ یا همفکرشان هستی -در مورد خاتمی که مطمئن شده ام این گونه است- یا فکر می کنی بدون اتکا به پشتوانه تبلیغاتی آن ها نمی توانی پیروز شوی و یا متوجه نیستی که آن ها دارند چه فضای گفتمانی ای اطرافت می سازند. راستی، دکتر زهرا رهنورد را که خودت این طرف و آن طرف می بری! یادم است اوایل اعلام نامزدی ات، یکی از بزرگواران می گفت «ما حزب اللهی ها هم باید اطراف میرحسین را بگیریم تا نکشانندش به آن سمت، تا بداند طرفدار انقلابی هم دارد، تا ...» همان زمان که هنوز هندوانه سربسته بودی و همچنان دوستت می داشتم، این حرف برایم خیلی مسخره بود. می گفتم یعنی میرحسین موسوی با آن همه سوابق و کمالات و فهم و شعور، باید منتظر حمایت من و امثال من باشد تا مطمئن شود طرفدار حزب اللهی هم دارد؟! باید من دور و برش را بگیرم تا دیگران گولش نزنند و نبرندش آن طرف؟! چه رییس جمهور توانمند و گفتمان ساز و مسلطی!

آقای میرحسین! من اغلب حرف هایت را دربست قبول می کنم؛ مردم مشکل دارند، بی قانونی بد است، ما باید مثل اول انقلاب با مردم صادق باشیم، و ... اما یک چیز را هیچ جور نمی توانم بفهمم. این که واقعاً نگرانی بچه های انقلاب را نفهمیده ای؟ نمی دانی ما جوش چه را می زنیم؟ متوجه نیستی انتقاد از فقر و فاصله طبقاتی، کنار دوستی با هاشمی و خاتمی که مدیران شانزده سال برنامه های به اصطلاح توسعه بوده اند، ترکیب خنده داری است؟ متوجه نیستی خروشیدن به ریاکاری در عین سکوت در برابر برنامه ریزی های غلط در غلط و منفعل و بسته در این شانزده سال، با جامعیت و حکمت و راه امام همخوانی ندارد؟ پس به من حق بده یا محافظه کارت بدانم، یا بی تحلیل، یا متناقض. من ترجیح می دهم همچنان به تو گمان نیک ببرم و معتقد باشم ساده دلانه تناقض گویی می کنی و خودت هم به تناقض اندیشه هایت واقف نیستی. در عین حال انتخاب با خودت است. روزهای بعد بیشتر نشان خواهی داد کدام گزینه درست بوده است.

من اگر می خواستم به احمدی نژاد رای ندهم، یا به خاطر ضعفش در برنامه ریزی های اقتصادی بود و یا به خاطر حواشی پررنگ تر از متنی همچون کردان و مشایی و غیره. حالا می بینم رقبای احمدی نژاد در هر دو مورد می خواهند دست او را از پشت ببندند. من برنامه ریزی با آزمون و خطای احمدی نژاد را به تکرار تجربه حضور مدیران ارشد و والامقام دولت های توسعه ترجیح می دهم. از هوچی گری های هوادارانت -از مناظره ها که خبر داری؟- خیلی می ترسم. مظلوم نمایی ات در مقوله تریبون نداشتن هم نگرانم می کند. من علاقه ای به حاشه رفتن ندارم اما نمی توانم باور کنم یک رییس جمهور مقتدر، قدرت درک من و امثال من را نداشته باشد. می توانی اهمیت ندهی و راه خودت را بروی!

من به محسن رضایی رأی نمی دهم چون با تمام برنامه هایش، فکر می کند جمع بین لاریجانی و ولایتی و هاشمی و خاتمی و این حزب و آن جناح می تواند به معنای اجماع عقلا باشد! من به کروبی رای نمی دهم؛ نه به خاطر ساسی مانکن یا هر حاشیه بی ربط دیگری. حضور امثال دکتر نیلی -معتقدان به اقتصاد آزاد و سرمایه داری- در تیم نظری اش، برای این تصمیم بس است. حضور امثال فرشاد مؤمنی هم می تواند دلیل خوبی باشد برای رای دادن علاقمندانت به تو، بی توجه به هر حاشیه دیگری. اما من وقتی می بینم همزمان ستاری فر و زنگنه و پورنجاتی هم اطرافت می پلکند و وقتی نمی بینم قدرت مدیریت حاشیه های تبلیغاتی ات را داشته باشی، دلیل کافی برای رای ندادن به تو پیدا می کنم.

احمدی نژاد کم خطا ندارد. اما من به او رای می دهم. تا زمانی که احمدی نژاد دیگری پیدا نشده باشد که علامت امتداد خطاهای گذشته را نداشته باشد، جز او را اصلح نمی بینم. او مفسدان اقتصادی را افشا نکرد اما جرات در افتادن با جاسبی را داشت. او اقتصاد ما را به سر منزل نرساند اما جرات کرد به خاطر مردم ساختارهای غلطش را دست بزند. و خطاهایش را البته که باید مانع شد. نه با ارتجاع و سپردن مجدد کار به عقلای قوم. بلکه با جان کندن و تولید فکر کردن و هر کار دولت را زیر ذره بین بردن. من به احمدی نژاد رای می دهم و به رای خودم افتخار می کنم. فردا می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم من به کسی رأی دادم که هاشمی و ناطق نوری و خاتمی، سه تایی با هم از روی کار آمدنش احساس خطر کرده بودند! (لازم است باز توضیح دهم که من این ها را سه غول بی شاخ و دم نمی دانم؟ بحثم بر سر تجربه ای است که حضرات در مدیریت کلان کشور و در دستکاری گفتمان انقلاب پس داده اند). من به رأیم افتخار می کنم آقای میرحسین. و معتقدم هنوز همه دوستداران انقلاب -از جمله من، تو و احمدی نژاد!- فرصت بهتر شدن را دارند. انّه لا ييأس من رَوح اللّه الاّ القوم الكافرون...

منبع: وبلاگ پلخمون

+ نوشته شده  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 22:1  توسط mahdi  | 
 

جفا به امام و دفاع مقدس

 توسط میرحسین!!

حمید داوود آبادی

میرحسین موسوی" نخست وزیر دهه 60 جمهوری اسلامی که نقشی مستقیم و تاثیر گذار در 8 سال جنگ تحمیلی داشت، در مناظره تلویزیونی خود با "محمود احمدی نژاد" رئیس جمهوری اسلامی ایران، اظهاراتی درباره بخش بسیار مهمی از تاریخ دفاع مقدس ایراد کرد که تا به امروز، به دلایل بسیار از سوی طیف فکری ایشان مورد حذف و سانسور قرار گرفته است.

البته آقای میرحسین به خیال خود، با زیرکی خواست تا با ذکر خاطره ای منسوب به حضرت امام خمینی (ره)، مسئله هولوکاست را که در سال های اخیر توسط دکتر احمدی نژاد مطرح شده و آتش به خرمن صهیونیست ها زده، رد کرده و ادامه مقابله با تحرکات صهیونیست ها را بی فایده جلوه دهد!

آنچه مطرح شد

میرحسین موسوی مدعی شد:

"من جا دارد که یک خاطره ای از حضرت امام دراینجا نقل بکنم.

یک موقعی اسراییلی ها آمدند و حمله کردند به جنوب لبنان و در داخل کشور همه به این اتفاق رسیدند که ما باید نیرو بفرستیم و به اصطلاح اسراییلی ها را بیرون کنیم و کنار لبنانی ها بجنگیم.

آن موقع "شهید همت" هم قرارشد که رییس لشکرهایی باشد که قراربود بفرستند. نیروهایی را هم پیشاپیش اعزام کردند که درلبنان بررسی کنند این نیروها باید در کجا مستقربشوند.

آن شبی که فردایش قرار بود نیروها فرستاده بشود، بیاد دارم که جلسه روسای سه قوه بود و شهید همت هم آمده بود. مرحوم حاج احمدآقا هم آمدند و گفتند که خیراست این بحث و بعد گفتند که امام فرمودند راه قدس از کربلا می گذرد یعنی شما بپردازید به جنگتان. چکاردارید به لبنان که نیرو بفرستید به آنجا . راه قدس ازکربلا بگذرد."

و اما اصل ماجرا

با پیروزی سپاهیان اسلام در عملیات بیت المقدس و آزادی خرمشهر، همه حامیان صدام که او را در حال شکست و سقوط می دیدند، به اتفاق طرحی ریختند تا ایران را از ادامه جنگ و عملیات علیه صدام منحرف کنند.

پس از تهاجم اسرائیل به لبنان که بهانه آن نیز ترور "شلومو آرگوف" سفیر رژیم صهیونیستی در لندن توسط گروه تروریستی "ابونضال" بود (البته 9 ماه بعد "نایف روزان" سر تیم این گروه تروریستی در دادگاهی در لندن اعتراف کرد که این عملیات برای نجات رژیم صدام و توجیه حمله اسرائیل به لبنان بوده است)، هدایت کنندگان مستقیم جنگ و مسئولین اصلی آن از جمله حجت الاسلام "علی اکبر هاشمی رفسنجانی"، مهندس "میرحسین موسوی" نخست وزیر، و "محسن رضایی" – که آن زمان نه دکتر شده بود و نه سردار – در اقدامی کاملا عجولانه و شتابزده، تصمیم گرفتند تا نیروهای ایرانی را به لبنان و سوریه اعزام کنند. گروهی از نظامیان و سیاسیون از جمله "احمد متوسلیان" فرمانده وقت تیپ 27 محمدرسول الله (ص) و شهید "علی صیاد شیرازی" جهت بررسی اوضاع به لبنان رفتند و پس از بازگشت و ارائه گزارشات اولیه، صدها تن از نیروهای رزمنده تیپ محمد رسول الله (ص) سپاه و تیپ تکاوران ذوالفقار ارتش را به سوریه اعزام کردند که فرماندهی آن نیروها با حاج احمد متوسلیان بود.

مدتی بعد حاج احمد متوسلیان به همراه وزیر امور خارجه وقت "علی اکبر ولایتی" به تهران آمد و گزارشات خود را به سران مملکتی ارائه داد.

هنگامی که سران مملکتی گزارش های تهیه شده از اوضاع و احوال لبنان و این که سوریه اجازه تحرک و عملیات نمی دهد، را به امام ارائه دادند، ایشان پس از استماع گزارش‏هاى آنان، با تندى اعلام کرد که نیروهاى اعزامى به لبنان سریع به ایران بازگردانده شوند. امام این مسئله را گوشزد کرد که این توطئه‏اى صهیونیستى - بعثى براى متفرق ساختن نیروهاى رزمى و نجات عراق از حملات ایران بود و جبهه ای از تهران تا لبنان مقابلمان گشوده اند و باید به سرعت جلویش گرفته شود.

امام در سخنان عمومی خود در تاریخ 29 خرداد 1361این گونه فرمودند:

"(آمریکا) یک توطئه دیگرى عمیق‏تر اجرا کرده است که در این توطئه، ماهم یک قدرى بازى خوردیم و آن این است که یک نکته‏اى که پیش ما خیلى بزرگ است و ما نسبت به آن حساسیت زیاد داریم، آن غائله را پیش آورد تا این‏که ملت ما را از آن مطلبى که در کشور خودش مى‏گذرد و از آن جنگى که در کشور خودش مى‏گذرد، غافل کند. قضیه‏ هجوم، اسرائیل به لبنان.

آمریکا مى‏دانست که ما و ملت ما نسبت به لبنان حساسیت داریم و نسبت به اسرائیل هم از آن طرف حساسیت داریم. این دام را آمریکا درست کرد یعنى آن نوکر خودش را فرستاد به این‏که حمله کند به لبنان و آن همه خسارات وارد کند و آن همه جنایات. و ما مى‏دانیم که اگر میلیون‏ها جمعیت را از بین ببرند و یک مطلبى براى آمریکا حاصل بشود، و یک نفعى برسد، مى‏گوید همه بروند از بین. این را ما از ابر قدرت‏ها شناخته‏ایم. آنها در فکر این نیستند که در لبنان به زن و بچه مردم و به بلاد این مستمندان و بیچارگان چه مى‏گذرد، آنها دنبال این هستند که صدام را در این طرف سرجاى خودش نگه دارند و ایران که در نظر آن‏ها خیلى اهمیتش بیشتر از لبنان و جاهاى دیگرى است، براى آنها محفوظ بماند."

حال آنچه این جا مهم می نمایاند، گذشته از تحریف این بخش مهم تاریخ انقلاب اسلامی توسط میرحسین موسوی، سعی و تلاشی است که برای حذف نام و یاد حاج احمد متوسلیان - که در همان ماموریت در تاریخ 14 تیرماه 1361 در شمال بیروت به همراه "سیدمحسن موسوی" سرپرست سفارت ایران در بیروت و "کاظم اخوان" عکاس و خبرنگار و "تقی رستگار" به اسارت فالانژیست ها مزدوران اسرائیل درآمدند و تا امروز هیچ خبر موثقی از آنان به دست نیامده است – صورت می گیرد.

اولا این که جلسه ای که امام "راه قدس از کربلا می گذرد" را مطرح نمودند، بر خلاف ادعای آقای موسوی، هنگامی است که نیروهای ایرانی در سوریه و لبنان مستقر شده بودند نه قبل از اعزام آنها. یعنی بعد از آن که آقای موسوی و همفکرانش کار خود را عملی کرده بودند.

دوما آقای موسوی در ذکر خاطره خود، شهید "محمدابراهیم همت" را فرمانده نیروهای اعزامی به لبنان معرفی می کند.

شاید تصور شود که ایشان دچار اشتباه شده اند.

اولا خاطره ای که ایشان ذکر کردند آن چیزی نیست که رخ داده است.

دوما این که پیش از موسوی، آقای هاشمی رفسنجانی در کتاب و یادداشت های به اصطلاح روزانه خود - که کاملا امروز برای دیروز نوشته شده اند و صد البته با در نظر گرفتن همه جوانب احتیاطی و مصلحت اندیشانه! – همین وظیفه را انجام داده است.

آقای رفسنجانی در کتاب "پس از بحران" صفحه 140 خود می نویسد:

"چهارشنبه 26 خرداد 1361

آقای محسن رفیق دوست و آقای ابراهیم همت از لبنان آمده بودند. وضع آنجا را توضیح دادند و گفتند که به موفقیت نیروهای لبنانی امیدوارند."

و این در حالی است که شهید همت آن زمان در سوریه بود و سرپرستی نیروهای اعزامی را برعهده داشت و این فقط حاج احمد متوسلیان بود که به تهران و نزد مسئولین آمد و گزارش داد.

در نتیجه:

1 – حذف کامل نام و یاد و نقش سردار دلیر حاج احمد متوسلیان.

2 – مصادره شهید همت به نفع خود. همسر شهید همت از حامیان میرحسین موسوی است و البته خانواده شهید همت از حامیان دکتر محمود احمدی نژاد.

3 – تبرئه کردن خود و همه کسانی که مرتکب آن خطای بزرگ شدند و نیروها را عجولانه به لبنان اعزام کردند که کم ترین ضرر آن برای ما، اسارت چهار عزیزی بود که تا امروز خانواده هایشان چشم انتظار نشسته اند ولی خبری از آنها باز نیامده است.

و البته ضرر بزرگ تر آن این بود که در طى این مدت، اسرائیل و عراق به اهداف اولیه خود نائل شدند. اسرائیل وحشیانه تا بیروت پیش‏روى کرد و به قتل و غارت شیعیان و فلسطینیان پرداخت. عراق نیز از فرصت پیش آمده و رکود جبهه‏هاى نبرد بهترین بهره را برد و با استفاده از کارشناسان نظامى شرقى و غربى، دیوار دفاعى عظیم، دژهاى متعدد و موانع مختلف در منطقه شلمچه و در مسیر بصره ایجاد کرد، که با این تلاش‏ها، عملیات رمضان از جانب ایران را که در تیر ماه سال 1361ه.ش (ژوئیه 1982م) یک ماه پس از آزادى خرمشهر در منطقه شلمچه انجام شد، با شکست مواجه کرد؛ چرا که رزمندگان اسلام با موانعى رو به رو شدند که طى یک ماه گذشته و با سرعت تمام احداث شده بود و این برترین سودى بود که در اثر حمله‏ اسرائیل به لبنان، نصیب رژیم بعثىِ صدام شد.

4 – پوشاندن این خطا که آقایان خود سر و قبل از مشورت کامل با امام اقدام به آن کار کرده اند.

5 – تحریف تاریخ درست به شیوه ای که در کتاب های اخیر و به اصطلاح یادداشت های روزانه شاهد هستیم.

6 - موجه جلوه دادن خود و انداختن مسئولیت ناکامی ها و شکست ها به گردن امام. چون آقای موسوی ذکر نکردند که این نیروها با اجازه امام اعزام شدند یا نه؟

7 – و متاسفانه، سعی در فرعی، بی ارزش و غیر لازم جلوه دادن حمایت جمهوری اسلامی ایران از انتفاضه فلسطین و مقاومت لبنان؛ و این درست همه آن چیزی است که جنایتکاران آمریکا - که وظیفه تامین بمب ها و سلاح سنگین رژیم صهیونیستی را برای قتل عام مظلومان و بی پناهان لبنان و فلسطین برعهده دارد - مدعی است که ایران برای برقراری ارتباط تنگاتنگ با غرب و بوِیژه آمریکا، باید حمایت عملی خود را از لبنان و فلسطین قطع کند و این چیزی نیست جز تامین امنیت صهیونیست ها برای انجام عملیاتی به مراتب شدیدتر و سنگین تر از آنچه تا کنون رخ داده، برای تصاحب همه خاک فلسطین و محو کامل حزب الله لبنان.

+ نوشته شده  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 21:36  توسط mahdi  |